X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

قدرت می خوام ، قدرت !

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 ساعت 20:04

نگو جایی نداری بروی 

این سه متر و نیم حیاط خانه ات را هم 

درست ندیده ای. 

دنیا را که نمی توان در هوای حلزونی ِ این اتاق  

سبک سنگین کرد  

دیوارهای این جهان  

سر به فلک هم که بر کشند 

بیش از این پرده های کیپ  

عرصه بر نگاه ِ تو تنگ نمی کنند. 

 

پرنده ای که پر می کشد از آشیان 

نه آدرسی دارد ، نه شماره ی پروازی 

نه قرار ملاقاتی ، 

شاخه ی هیچ درخت و 

نرده ی هیچ بالکنی را نیز 

به نامش ثبت نکرده اند . 

بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی 

این هوای ِ مَلَس هم که از فرط ِ زلالی و صافی 

پروانه میانش بُکس و باد می کند 

خوشبختانه ارث پدری ِ هیچ دیوثی نیست. 

 

در انتظار ِ چه نشسته ای  

زمان علف ِ خرس که نیست عزیزم 

هر ثانیه ی حرام شده اش را 

باید حساب پس بدهی 

حواست نباشد  

همین ساعت لکنته ی دیواری  

به نیش ِ عقربه های تیزش 

تو را و اشتیاق ِ مرا 

به اجزای موریانه پسند تجزیه می کند 

و چشم هایت را می بَرَد 

مانند دو تمبر ِ باطل شده ی قدیمی 

در آلبومی کپک زده بچسباند. 

 

نگو کسی به فکرت نیست 

و نامت را دنیا از یاد برده است . 

شاید دنیا ( توئی و من ) 

و نام ِ ما مهم نیست در جریده ی عالم 

با حروف ِ درشت چاپ شود 

همین که جانانه بر لبی جاری شود 

تا ابدیت خواهد رفت . 

 

عباس صفاری ، نام کتاب ( کبریت خیس ) 

 

 

 

تَه نوشت ۱: راست می گه دختر ! بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی ، هستی ؟! 

اما پرنده آزاد تر از من است ، خیلی آزاد تر...! 

 

تَه نوشت ۲: تفاوت دارند این روزها با تمام ِ روزهای ِ زندگیم ، عمرم ! تفاوتی عجیب ، خوب ، تلخ ، زیبا ، پُر بُغض ، گاهی پُر قدرت...  کلاً تناقضات و تفاوتها بدجور دورم کرده اند از احساسات گرفته تا شکل ِ روزهایم ! اما باید رها کنم ، آرام باشم ، تسلیم باشم تا فروکش کنند ، تا آرام شوند ، تا یکدست شوند ، بعد با قدرت پیش برم ، با قدرت ! حرفی که دکترم زد : من فقط ازت قدرت می خوام ، قدرت !... می دونین ، کودک ِ وجودم با والد ِ وجودم همیشه در جدال بوده و هست و این بالغ ِ وجودم ضعیف مونده ، حالا دوره ایه که باید بالغ ِ وجودمو قوی کنم تا با قدرت ، کودک ِ وجودمو راهنمائی کنه و والد ِ وجودم رو آرام ! چقدر کار دارم ، نه ؟! برم ببینم الان این بالغ ِ وجودم در چه حاله ؟!  

 

تَه نوشت ۳: نترسید دیوونه نشدم ، از دیدگاه ِ روانشناسی دارم حال و روزم رو شرح می دم ، اگه خوب متوجه نشدید اشکال نداره چون خودمم هنوز درست نمی دونم ، بین ِ این سه تا گیر کردم ! کودک ِ وجودم گریه می کنه و می گه : اینو می خوام ! اونو می خوام ! ، والد ِ وجودم داد و فریاد می کنه و می گه : بیخود می کنی ! غلط می کنی ! ، بعد این وسط بالغ ِ وجودم طفلکی گوشاشو گرفته می گه : آرووووووووووووووووووووم باشید من یکم فک کنم آخه !!!! 

 

تَه نوشت ۴: فک کنم یک VITAENE C برای اینروزهام بد نباشه ، مگه چیم ازون پسر لاغره کمتره ، اون همه دیوار ِ گوشتی رو هر جوریه پُشت ِ سر می زاره ! والله !.... چقد خوب می شه این تبلیغ ِ نچسب ِ حال به هم زن ِ وسط ِ برنامه ی دلچسب ِ بفرمائید شام رو تغییرش بدن ، با یه تبلیغ ِ دلچسب تر عوضش کنن ، من که هربار اون چاقالوهای ِ عُریان ِ بدترکیب رو می بینم حالم بد می شه ! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo