X
تبلیغات
نماشا
رایتل

فاصله ای به وسعت ِ یک حضور...

چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 ساعت 00:50

اگر دست هایمان از هم فاصله گرفتند 

بدان ، این فضای ِ خالی ِ میان ِ دستهایمان را  

وجودی امن پُر کرده  

که از یک سو دست ِ تو  

و از سوی دیگر دست ِ مرا در دست دارد . 

حضوری همیشه حامی و عاشق 

خدایی که هر دویمان را دوست داشت  

و وقتی ما را دست در دست ِ هم اما سر در گم دید 

تاب نیاورد ، 

میان ِ ما قرار گرفت  

و دست های بزرگ و گرم و مهربانش را  

مامنی برای دست های ِ سرد و کوچکمان قرار داد 

تا قدم به قدم همراهمان باشد   

و شانه به شانه  

راهنمایمان ، در مسیر ِ سخت و پُر فراز و نشیب ِ زندگی ! 

اگر دست هایمان از هم فاصله گرفتند  

خدائی در میانمان قرار گرفت 

تا در خستگی ها  

به جای تکیه کردن به یکدیگر 

به او تکیه کنیم  

و برای آرامشمان 

سر بر شانه های او بگذاریم ! 

او نگهدار ِ ما خواهد بود  

تا پایان ِ این مسیر ِ دشوار 

حتی اگر همیشه  

این فاصله ها باقی بمانند 

میان دستان ِ من و تو...

 

تَه نوشت ۱: یه خبر خوب دارم ! کار پیدا کردم ، توو یه کتابفروشی ! کاری که همیشه آرزوشو داشتم ! کتابفروشی ِ چندان بزرگ و معروفی نیست اما این اصلاً برام اهمیت نداره ، من کار کردن توو یه محیط ِ پر از کتابو دوست دارم ، غرق شدن توو دنیای کتاب ، پرسه زدن بین ِ کتابها ، اینکه سرتو هر طرف که می چرخونی همش کتاب ببینی و سر و کارت مدام با کسانی باشه که اهل ِ کتاب و مطالعه ان ! قراره از شنبه برم سر کار و خیلی خوشحالم برای این موضوع ! امیدوارم همیشه این شوقی که دارم باقی بمونه و دچار قصه ی عادت نشم ! برام دعا کنید ! 

 

تَه نوشت ۲: امروز یه کاری کردم ! نترسید کار ِ بدی نکردم ، رفتم برا یه دوره ی سه ماهه ی روانشناسی که به اسم ِ « یونگ » معروفه ، به پیشنهاد ِ دکترم که البته خودش برگزار کننده و در واقع مدرس ِ این دورست ، ثبت نام کردم . با یکی دو نفر از کسانی که توو این دوره ها شرکت کرده بودن صحبت کردم خیلی خیلی راضی بودن و اشتیاق داشتن برا شرکت ِ دوباره در این کلاس ها ! می گفتن انقدر علاقمند می شی که هر هفته انتظار می کشی برا شرکت در کلاس و به مرور و مرحله به مرحله راه و رسم ِ زندگی کردن ، آرامش ، تفکر و تصمیم های درست و عمل کردن و کلاً خوب زندگی کردن و شاد و آرووم بودن رو یاد می گیری ! از اول ِ خرداد شروع می شه ، هفته ای یک جلسه ست و واقعاً شوق دارم که شروع شه تا ببینم این کلاسی که اینا می گن چجوریه ، چه شکلیه ، چه مزه ایه ؟!! ببینیم دیگه چه اتفاقات ِ خوبی قرار ِ بیافته ؟! 

 

تَه نوشت ۳: اینروزا حضور ِ امن و پُر مهر ِ خدارو با تمام ِ وجودم ، در لحظه لحظه های زندگیم دارم می بینم و حس می کنم ! احساس ِ تنهائی نمی کنم ، انگار دستمو توو دستاش گرفته و داره پا به پام میاد و مثل ِ یه راهنمای خوب و دلسوز راه ِ درست رو نشونم می ده ، هوامو داره ، تا می بینه بُغض کردم و رفتم توو فکر یه کاری می کنه که خوشحالم کنه ! تا می بینه بهونه گیری می کنم یه جوری آروومم می کنه ! بخدا خدای ِ ما تَکه ، تَک ! فقط باید باورش کنیم ! چه روزایی که بهت پُشت کردم و به حرفات گوش نکردم خدا ، چه وقت هایی که ناراحتی کردم و بهونه گرفتم ولی با صبوری و بزرگیت تحملم کردی و آروومم کردی ! چقدر با نشونه های کوچیکت خواستی بهم بگی که هوامو داری و همراهمی تا باورت کنم و باورت نکردم ! خیلی چیزا ازت یاد گرفتم و دارم یاد می گیرم ، خیلی چیزا ! ممنونم استاد ، ممنونم !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo