X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شروع ِ یک سفر...

دوشنبه 2 خرداد 1390 ساعت 01:05

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. 

من امروز خیلی خوشحال و پر انرژی ام و الان توو حس و حالی ام که فقط باید بگم :  

یـــــــــــــــــــــــکی بیاد منو بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگیره ! 

 

امروز رفتم سر کار و با اینکه کار زیاد بود چون برامون بار ِ کتاب رسیده بود و از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۲:۳۰ یه سَره داشتم کتاب جا به جا می کردم ولی با این حال ذوق و شوق داشتم چون همین جا به جا کردن ِ کتابا باعث می شد جای ِ کتابهارو بهتر به خاطر بسپرم و هم اینکه با کتاب های جدیدی که تازه منتشر شدن آشنا شم ! یه سری ِ کامل ِ کتاب های فروغ در قطع ِ کوچیک چاپ شده بود که خیلی خیلی زیبا بود ! 

 

بگذریم ، بعد از ظهر وقت ِ مشاورم بود و بعدش هم کلاسم شروع شد ، کلاس ِ ( یونگ ) ! واااااااااااااااااااااااای فوق العاده ست ! قبل از رفتن هم ذوق داشتم و وقتی رفتم ذوق و شوقم چند برابر شد ! به نظرم این کلاس یه کلاس ِ معمولی نیست مثل ِ بقیه ی کلاس های روانشناسی که یه جورایی همشون یه سری چیزارو تکرار می کنن و تاثیراتشون لحظه ای یا مقطعیه  و مدام می خوان به آدم بگن که گذشته ها و هر چیزی که برات اتفاق افتاده و تلخ بوده فراموش کن و از نو شروع کن ! البته اون کلاس ها هم تاثیرات ِ خودشون رو دارن ولی کلاس ِ یونگ نمی شه گفت یه کلاس ِ روانشناسیه بلکه به نظرم یه کلاس ِ فلسفیه ، البته فلسفه با زبانی کمی ساده تر ، چون در این کلاس ما به فلسفه ی وجود ِ خودمون ، فلسفه ی زندگیمون و اصلاً فلسفه ی اینکه چرا به این دنیا پا گذاشتیم پی می بریم . یه کلاس ِ خود شناسیه ! نمی گه گذشته ها و تلخی های زندگیت رو فراموش کن بلکه به تو جرئت می ده تا با اونها روبرو بشی و کمکت می کنه تا مسائلی که در وجودت باقی مونده و سالهاست آزارت می ده حل کنی !  اگه درون ِ خودمون رو به یه زیر زمین ِ تاریک تشبیه کنیم با شروع ِ این کلاس ها ، انگار مرحله به مرحله یا بهتره بگم پله پله به درون این تاریکی پا می زاری و آرووم آرووم تمامی زوایا و قسمت های تاریک ِ وجودت رو کشف می کنی ! البته هنوز خیلی زوده که من بخوام ازین کلاس ها اینجوری حرف بزنم و تعریف کنم اما فقط می خوام بگم که اولین جلسه چقدر برام لذت بخش بوده و چه شوقی دارم که زودتر یکشنبه ی دیگه برسه و باز برم سر ِ کلاس ! دلم می خواست همتون می تونستید در این کلاس شرکت کنید ، فوق العاده لذت بخشه ! اینکه به درون ِ خودت پا بزاری و شروع به کشف ِ خود ِ واقعیت کنی ، به کشف ِ حقیقت ِ درونت ، نباید لذت بخش باشه ؟!  

 

استادم می گفت : ما انسان ها همیشه توجهمون به دنیای بیرون معطوفه و به درونمون توجه نداریم ، اما در دوره ی میانسالی آرووم آرووم اتفاقات و کلاً هر چیزی که در بیرون وجود داره برامون عادی می شه و دیگه جذاب نیست و در اون زمان ِ که دنیای درونمون برامون خیلی مهم می شه و یکدفعه توجهمون رو از دنیای ِ بیرون به دنیای ِ درونمون معطوف می کنیم و از خودمون می پرسیم که من واقعاً کی ام ؟! و این دوران یک دوران بسیار سخت و بحرانی برای هر انسانیه که بهش می گن بحران ِ میانسالی ! می گفت : ببینید چقدر خوبه که از الان با درون ِ خودتون آشنا شید تا بعدها دچار ِ این بحران نشید ! از الان توجهتون رو به دنیای درونتون معطوف کنید و سعی کنید بین ِ دنیای بیرون و دنیای درونتون تعادل برقرار کنید ، برقراری ِ این تعادل یک هنره و نمی زاره هیچوقت دچار ِ بحران ِ میانسالی که وقعاً مثل یه سونامی می مونه و ممکنه انسان رو تا مرز ِ نابودی بکشونه ، بشید ! 

 

اگر واقعاً جائی رو سراغ دارید که این کلاس ها برگزار می شن بهتون پیشنهاد می کنم که حتماً برید ! استادم کتاب ِ ( خودآموز ِ روانشناسی ِ یونگ ) رو بهمون گفته که بخریم و بخوونیم تا بهتر با مقدماتش آشنا شیم و خودمون رو برای مراحل ِ بعدش آماده کنیم . این کتاب تنها مقدمه ایه برای آشنائی با مکتب ِ یونگ ، شخصی که خودش در سن ۳۹ سالگی به بُن بستی در زندگیش رسیده و حتی در دوره ای از زندگیش مرگ رو هم تجربه کرده ولی سرانجام با آگاهی و شناخت ِ کامل نسبت به خودش و دنیای درون و بیرونش و حتی پروردگارش ، از دنیا رفته ! 

 

امیدوارم برای همتون این فرصت ِ مناسب پیش بیاد و بتونید به کشف ِ درونتون بپردازید . به قول ِ استادم : ما به این دنیا نیومدیم که همینجوری زندگی کنیم و بعد هم بریم ، باید بفهمیم کی هستیم و اصلاً تو این دنیا چه کاره ایم ؟! خدا چه هدفی داشته از آوردن ِ ما به این دنیا ؟!  

فقط کافیه بخواهید ، بخواهید که درونتونو کشف کنید باور کنید خدا هم کمکتون می کنه !

 

 

تَه نوشت ۱: امروز سوار ِ یه تاکسی شدم و این راننده با اخلاق ِ خوبش تاثیری روی من گذاشت که توو دلم گفتم : خیلی دوستت دارم آقا ! دلم می خواست واقعاً اینو بهش بگم ولی خب نمی شد ! یه پیرمرد ِ ۶۰ ، ۶۵ ساله بود ، چهره ی آرووم و دوست داشتنی ای داشت . وقتی بهش سلام می کردی می گفت : سلام دخترم یا سلام پسرم ، حالت خوبه ؟! کدوم راننده رو می شناسی که حال ِ مسافرش رو بپرسه ؟! بعدم که می خواستی پیاده شی ، کرایه رو که بهش می دادی می گفت : دستت درد نکنه دخترم یا پسرم ، احتیاط کن ! کدوم راننده ست که یک چنین توصیه ای به مسافرش بکنه و اصلاً براش مهم باشه ! البته هستن ولی تعدادشون خیلی محدوده ! چقدر دوستت دارم آقای راننده ! چقدر دلم می خواست به جای ِ پدر بزرگم که سالهاست نیست یکبار در آغوش بگیرمت ! چقدر دلم می خواست بگم که دوستت دارم ولی نشد ! الهی همیشه سلامت باشی مرد ! تروخدا احتیاط کن ، هر چند که خودت انقدر خوب و با احتیاط رانندگی می کردی که نیاز به گفتن ِ من نیست ! به خدا می سپارمت ! 

 

تَه نوشت ۲: وجود داشتن کافی نیست ، بلکه باید به این وجود داشتن معنا ببخشیم . ( کارل گوستاو یونگ )  

 

تَه نوشت ۳: اینکه این دنیا خوبه یا بده ، جهنمه یا بهشته ، آدمهای این دنیا خوبن یا بدن ، اینا هیچ کدوم مهم نیست ، مهم خودمونیم ، اینکه بخواهیم چجوری زندگی کنیم و چجوری با خوبی و بدی ِ این دنیا و آدماش کنار بیائیم ، این چیزیه که امروز داشتم بهش فک می کردم وقتی توو راه ِ برگشت به خونه بودم...  

 

تَه نوشت ۴: قصد نداشتم امشب آپ کنم ولی راستش انقدر شور و هیجان داشتم و انقدر احساس ِ خوبی نسبت به کلاسم داشتم که دلم نیومد اینارو اینجا نگم و ننویسم ، می دونم که خوشحال می شید ، خواستم خوشحالتون کنم و با حس های خوبم شریکتون کنم !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo