X
تبلیغات
نماشا
رایتل

داستان های ِ کوتاه ِ واقعی ِ واقعی !

پنج‌شنبه 5 خرداد 1390 ساعت 00:02

باد زمزمه هایم را می برد... 

 

غروب ِ سرد و دلگیری ست . باد تُند می وزد ، آنقدر تُند که باید شالَت را محکم با دست نگه داری و حتی اگر بخواهی آرام قدم بزنی مجبورت می کند که تُند تُند راه بروی ، انگار هولَت می دهد و چه لذتی دارد که به زور قدم هایت را آرام کنی و چشمانت را ببندی و باد هِی سیلی به صورتت بزند و تو هیچ برایت مهم نباشد و به نظرت کوچه هم طولانی تر از همیشه باشد و زیر ِ لب ترانه ای را زمزمه کنی که شاید کمی دلت آرام گیرد ، همان ترانه ای که امروز صبح هم در تاکسی پخش می شد و تو در حالی که عینک دودی به چشم داشتی با خیال ِ راهت چشمانت را تَر کردی و ترانه را زیر ِ لب زمزمه کردی : 

شهزاده ی رویای ِ من شاید توئی 

آن کَس که شب در خواب ِ من آید توئی ، تو 

از خواب ِ شیرین   ناگَه پریدم   اورا ندیدم   دیگر کنارم بخدااااااااااا 

جانم رسیده   از غُصه بر لب   هر روز و هر شب   در انتظارم بخداااااااااااا 

کاشکی دلم رسوا بشه   دریا بشه   این دو چَشم ِ پُر آبم 

.... 

 

 

تولّد 

 

 

ششُم خرداد شاید برای خیلی ها تنها یک روز ِ معمولی باشد ، یک روزی مثل ِ روزهای قبل تَرش ، اما این روز برای من و کسانی که تعدادشان شاید معدود و شاید هم زیاد باشد یک روز ِ معمولی نیست ، یک روزی ست که حتماً وقتی اول ِ سال ، تقویم ِ سال ِ جدید را می خریم زود می گردیم به دنبال ِ روز ِ شِش ِ خردادش تا بدانیم که چند شنبه است و هی که به ماه ِ خرداد نزدیک می شویم دلمان هم یک جوری می شود و نزدیک به روزش هم که می شویم هی دلمان بیشتر یک جوری می شود تا اینکه روز ِ شِش ِ خرداد می رسد و خیلی هم زود تمام می شود و می گذرد و با اینکه می بینیم هیچ اتفاق ِ خاصی در آن روز نمی افتد ، فقط یکان ِ سن ِ دو رقمیمان یک عدد اضافه می شود ، با این حال باز به انتظار ِ شش ِ خرداد ِ سال ِ بعد می نشینیم .  

یک روز بیشتر باقی نمانده و عجیب است که امسال دلم اصلاً یک جوری نمی شود ، شش ِ خرداد خب شش ِ خرداد است دیگر ! روزی که در ۲۶ سال ِ پیش خیلی برای پدر و مادرم مهم بوده شاید ؟! البته امسال هم تقویم که خریدم اول نگاه کردم که ببینم شش ِ خردادش چند شنبه است ؟! شاید هم دلم یک جوری شده ولی یادم نمی آید ؟! 

هر چه که هست دارد می رسد و امسال ، این روز ، کاملا ً برایم متفاوت از شش ِ خردادهای ِ سال های ِ گذشته است ، چون دیگر من حنانه ی ِ سال های گذشته نیستم ، امسال سال ِ دگرگونی ِ من بود ، سالی پُر از فراز و نشیب ، پُر از تغییر ، پُر از تجربه ، پُر از رُشد ، پُر از تاب آوردن های ناچاری و پذیرفتن های اجباری ، پُر از شب های ِ بلند و بی خوابی های ِ طولانی ، پُر از روزهایی که با دلشوره آغاز می شد و با ناآرامی به اتمام می رسید ، پرُ از دلتنگی های مدام ، پُر از... 

حالا چه فرق می کند که این سال پُر از چه بود و نبود ؟! حالا چه فرق می کند که بگویم سخت بود ، که جان کندنی برایم بود ، که ... 

حالا چه فرق می کند که شش ِ خرداد روز ِ تولدم هست یا نیست ، من در روزهای دیگری از این سال ِ پُشت ِ سر ، با اتفاق هایی متفاوت بارها و بارها متولد شدم و بارها و بارها مُردم . 

البته خُب شاید باید اینگونه دید که شش ِ خرداد روز ِ زمینی شدنم بود ، روزی که خداوند بال هایم را گرفت اما قدرت ِ پرواز را در روحم قرار داد و زمان داد و صبر کرد و زمین خوردن هایم را دید و اشک هایم را دید و بی تابی هایم را دید و صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد... می خواهم پرواز کنم ، انگار دیگر چیزی نمانده ... می خواهم پرواز کنم ، هر روزی که باشد ، که شش ِ خرداد باشد یا نباشد... 

 

 

تعادل 

 

در تاکسی که می نشینم تقریبا ً نصف ِ صندلی را گرفته ! هر چه هم تلاش می کند که خود را جمع و جورتر کند ولی فایده ای ندارد . تعادل هم چیز ِ خوبی ست ولی آخر کجای این دنیا تعادل برقرار است ؟! یک آدم باید انقدر استخوان درشت و قد بلند باشد که در صندلی ِ پُشت ِ پراید که می نشیند و هی خودش را هم جمع و جور می کند ، آخر هم مجبور باشد تا انتهای ِ مسیر معذّب و گردن کج بماند و یکی هم با استخوان بندی ای در مقابل ِ استخوان های او ، واقعاً ریز و قدّ ِ ۱۵۶ سانتیمتر که برای برداشتن ِ کتاب از بالاترین طبقه ی قفسه ی کتاب ها حتماً نیاز به صندلی دارد ، کنار ِ او بنشیند و دلش هی برای او و خودش بسوزد که چرا آن طفلک باید این مسیر ِ ۲۰ دقیقه ای را با گردن ِ کج تحمل کند و چرا من باید برای دادن ِ یک کتاب از بالاترین طبقه ی قفسه ی کتاب ها به مشتری ، مجبور باشم هی از صندلی بالا و پائین بروم و هی با خودش بگوید که مثلاً چه می شد اگر ۱۰ سانت از قد ِ او مال ِ من بود تا آنوقت نه او مجبور باشد تا رسیدن به مقصد گردن کج بماند و نه من برای برداشتن ِ کتاب نیاز به صندلی داشته باشم . تعادل هم واقعاً چیز ِ خوبی ست ، واقعاً !  

 

 

دلم ماندن در خیابان می خواهد... 

 

امشب که ساعت ِ کارم به اتمام رسید و از کتابفروشی بیرون زدم تصمیم گرفتم تا جائی که می توانم آرام آرام قدم بردارم ، انگار دلم نمی خواست که آن خیابان تمام شود . محو ِ تماشای مغازه ها و آدم های دور و بَرم بودم . برای خودم بستنی ِ میوه ای خریدم ولی این بار بدون ِ شاتوت و انار ، همه را قهوه ای گرفتم ، تیره تا روشن ، شکلات تلخ ، کاکائو ، نسکافه و کرم کارامل ، چه ترکیب ِ رنگ ِ زیبائی بود . شکلات ِ تلخ را همیشه آخر از همه می خورم چون دوست دارم تلخیش در دهانم بماند . این بار هم آخر از همه خوردم . به ایستگاه ِ تاکسی نزدیک می شدم ولی دلم نمی خواست که به آدم های ایستاده در صف بپیوندم ، دلم ماندن در خیابان می خواست ، قدم زدن های ِ طولانی و تماشا کردن و به هیچ چیز فکر نکردن و در عین ِ حال به همه چیز فکر کردن ، اما به خاطر سرپا ایستادن های طولانی به هیچ وجه پاها و بخصوص زانوهایم توان ِ این قدم زدن های طولانی را نداشت . دلم می خواست در صندلی ِ پشت ِ ماشینی بنشینم و آن ماشین مرا سرتاسر ِ شهر بگرداند و من فقط تماشا کنم ، شب را ، چراغ های روشن را ، آدم های آرام و عجول را ، بچه های آویزان را و جوان های هدفمند و بی هدف را ، دختران و پسرانی را که دستانشان را در دست ِ هم حلقه کرده اند و شانه به شانه ی هم راه می روند و با خودم قضاوتشان کنم که به هم می آیند یا نمی آیند ، اصلا ً دوستند یا خواهر و برادرند ، اما آخر کدام خواهر و برادری با بازوان ِ حلقه شده در هم راه می روند ؟! دلم ماشینی بی راننده می خواست ، که من را ببرد به هر کجا که دلم می خواهد ، به هر کجا که دلش می خواهد ! همینطور افسوس خوران از اینکه چرا چنین ماشینی نیست به انتهای ِ صف ِ طویل ِ تاکسی رسیدم و پشت ِ آخرین نفر ایستادم و پاهایم یکبار ِ دیگر دردشان را به رُخم کشیدند .

 

 

 

تَه نوشت ۱: یک جای ِ خالی گاهی ممکن است با هیچ حضوری پُر نشود . انگار همیشه یک خلاء برایت باقی می ماند وهر چه تلاش می کنی که با چیزها و کَسان ِ دیگر پُرش کنی و یا خودت را به بی خیالی بزنی اما ... اما پُر نمی شود که نمی شود ! خداوند جای ِ خودش را در دلت دارد ، با او حرف می زنی و به آرامش می رسی ، ولی .. ولی آن جای ِ خالی همچنان خالیست... 

 

تَه نوشت ۲: بیا ! تا پیدا شَم ! تو باش ! تا من باشم ! هنوز می میرم به هوای ِ دیدن ِ تو  

تو با   این دل کندن   کجا   رفتی بی من   بمون   نزدیکم به شب ِ رسیدن ِ تو ... 

 

تَه نوشت ۳: بی تو دلم بهونه گیره / اگه نباشی بدون ِ تو می میره 

قلب ِ عاشق ِ من طاقت نداره / اون که عاشقش بود بره تنهاش بزاره...  

من چه گناهی کردم که این آهنگ باید برایم یادآور ِ خاطراتی باشد و هی هر روز خانم ِ همکار این ترانه را دلش بخواهد که دوبار یا چند بار گوش کند و من هربار با شنیدنش بغض کنم و دلم بگیرد و باز خودم را به آن راه بزنم ؟!  

گاهی یک ترانه ی معمولی را شاید چون در شرایطی خاص  شنیده ای ، بعد ها شنیدنش هم یک حس ِ خاص به تو می دهد که شاید آن حس خوب باشد یا بد باشد ، شیرین باشد یا تلخ باشد...

نترسید ، من حالم خوب است ، شاید مثل ِ دو روز ِ قبلم پُر انرژی نیستم ولی آرامم ! چه کنم که هم خردادی ام و احساساتی و هم متولد ِ فصل ِ بهار ، ثُبات ِ حال ندارم ، گاهی ابری و بارانی ام و گاه آفتابی ! 

 

تَه نوشت ۴: امشب انقدر حرف دارم که هر چقدر می نویسم تمام نمی شود انگار این روزهایم خیلی خیلی پُر ماجرایند . اصلاً دلم همینطور نوشتن می خواهد ولی دیگر چشمانم تاب ِ باز ماندن ندارند ! 

 

راستی نوشت : خیلی جالب است که یک نفر برایم کامنت خصوصی گذاشته بود و گفته بود که دقیقاً روز ِ شش ِ خرداد ِ سال ِ ۶۴ به دنیا آمده ، یعنی دقیقاً همان روز و سال ِ تولد ِ من ! گفته بود که اسمش محمود است و در تبریز زندگی می کند و تمام ِ حس و حال هایش شبیه ِ من است ( احتمالاً با خووندن نوشته هام یا پروفایلم چنین حسی بهش دست داده بوده ، البته توو اون یکی وبم )  و بپرسد که آیا از زندگی راضی هستی یا نه ؟! خب جالب است دیگر ، جالب نیست ؟! اما اینکه از زندگی راضی هستم یا نه ، واقعاً نمی دونم ، باید فک کنم ...؟! 

 

راستی نوشت ِ بعدی : آرمین عزیز زحمت کشیده و هدیه ای به مناسبت ِ تولدم بهم داده که خیلی خیلی برام ارزشمنده ! مرسی آرمین ! مرسی.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo