X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بال ِ پروانه ام زخمی ست اما...

چهارشنبه 18 خرداد 1390 ساعت 00:43

بال ِ پروانه ام زخمی ست اما دلم شور ِ مَلخکان ِ گرسنه ی باغ ِ همسایه ام را می زند...  

 

هوا نسبتاً تاریک شده بود . از جلوی زمین ِ خاکی ِ وسیعی که سال هاست مقابل ِ یک سری از خانه های ویلائی به همین شکل بکر و دست نخورده باقی مانده ، با قدم هایی آرام جلو می رفتم . رقص ِ شعله های آتش در تاریکی ِ شب به خوبی از دور نمایان بود . نزدیک تر که شدم پیرزن را دیدم که جلوی آلونکش چمباتمه زده بود و نور ِ زرد رنگ ِ آتشی که در مقابل آلونکش برپا کرده بود ، بر روی صورتش حرکتی آرام داشت . آلونک زمانی متعلق به سازمان ِ آب بود و سال ها همانطور آنجا باقی مانده بود و بعدها شنیدیم که پیرزنی در آن زندگی می کند ، همان پیرزن ِ تاشده ای که همیشه چادر به کمرش می بست و با لباس های مندرسی که بر تن داشت گاهی آن دور و برها با چوبی در دست دیده می شد و یا سوار ِ تاکسی که می شدم گاهی او را می دیدم که رندانه و مردانه خو سخن می گفت و حتی از رانندگان ِ تاکسی هم رفتارش مردانه تر بود ، طوری که آنها هم در مقابلش کم می آوردند . همه می گفتند پیرزن ، دیوانه است و از او کناره می گرفتند ، برای همین هر وقت سوار ِ تاکسی می شدم و می دیدم او هم سوار می شود ناخواسته دلشوره می گرفتم و تا رسیدن به مقصد مُدام زیر چشمی می پائیدمش و در عین حال سعی می کردم طوری وانمود کنم که حواسم به او نیست و دارم بیرون را تماشا می کنم ، اما در کل اصلاً خیالم راحت نبود که نبود ! 

در ِ آلونکش باز بود . بسیار کوچک و تنگ و تاریک ! یادم می آید هر بار که از جلوی آن می گذشتم و چشمم به آلونک می افتاد یاد ِ پیرزن می افتادم که چطور در آن روزگار می گذراند ؟! در سرمای ِ زمستان یا گرمای تابستان چگونه طاقت می آورد ؟! برای دستشوئی و حمام چه می کند ؟! چه می خورد ؟! اصلاً در آمدش از کجاست ؟! البته شنیده بودم که در مُرده شور خانه کار می کند و نمی دانم این موضوع صحت دارد یا نه ؟! 

مدتی بود ندیده بودمش و فکر می کردم مُرده ولی امروز که دیدمش باز ذهنم درگیر ِ او شد... 

 

 

قسمتی از متن ِ کتاب ِ « آتش ِ بدون ِ دود » جلد ۷ : 

 

من برای آنکه بتوانم قدمی در راه ِ نجات ِ انسان ِ آفریقائی بردارم ، باید که پیش از آن ، اولین قدم ها را در راه ِ نجات ِ انسان های ایرانی بردارم. من باید راه بروم تا به آفریقا برسم و این راه رفتن ، ابتدا روی این خاک ، خاک ِ اجدادی ِ من اتفاق می افتد .  

 

شرط ِ رسیدن به قُلّه ، راه افتادن از پای قُلّه است . من جهان وطنی هایی را که گمان می کنند همیشه بیگانگان به کمک احتیاج دارند نه خودی ها ، نمی فهمم ، و بیش از این ، آنها را متقلب های بزرگی هم می شناسم که فوق العاده بُز دل اند و بر جامه ی بُز دلی هایشان ، نام ِ « جهان وطن » می گذارند . اینها ، همین شبه ِ روشنفکران ِ خودمان هستند که دلشان برای لومومبا شور می زند ، نه برای .... 

 

من زورم نمی رسد کارگران ِ همه ی جهان را نجات بدهم . من فقط می توانم ، نهایتاً ، در سرزمین ِ تاریخی ِ خودم ، حکومتی را به سود ِ دردمندان به پا کنم... 

 

  

تَه نوشت ۱: امروز مردی ، زنی را در کوچه به باد ِ کُتک گرفته بود ... چند شب پیش چند ناشناس به سوپر مارکت ِ کوچک ِ محله حمله کرده و چاقوئی بر گلوی ِ جوان ِ صاحب ِ سوپر مارکت گذاشته و دخلش را خالی کرده بودند ... فردا چه در انتظارمان است ؟! 

 

تَه نوشت ۲: از ۲۵ خرداد ، طرح ِ ضربتی ِ مبارزه با بد حجابی و اینا برای بار ِ چَندُم !  

مُشکل ِ دیگه ای که در جامعمون نداریم خداروشکر، نه بیکاری ، نه بی پولی ، نه ... ! مردم ِ عزیز ِ کشورمون البته خصوصاً جوانان ِ محترم ، اگه فقط کمی مراعات کنن و همکاری کنن همین بزرگترین مشکلمون هم حل بشه دیگه کشورمون از هر لحاظ نمونه می شه ! باور کنین !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo