X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از تو عبور می کنم ، شاید هَوامو حس کنی...

چهارشنبه 25 خرداد 1390 ساعت 23:45

توو خیابونای شلوغ ، بین ِ این همه آدم که پرسه می زنم ، گاهی دلم می خواد یه آدم ِ نامرئی باشم ، هر جا که دلم می خواد برم ، هر جا که دوست دارم سَرَک بکشم ، پیش ِ هر کسی که دوست دارم برم ، هر جور که دوست دارم لباس بپوشم و راه برم و هر وقت خواستم بخندم و گریه کنم ، از دید ِ یه سری آدم ها هم در امان باشم ! یه آدم ِ نامرئی که همه چیزش نامرئی باشه ، حتی صداش ، تا کسی به هیچ وجه حضورش رو حس نکنه !  

اونوقت چقدر راحت می تونم زندگی کنم . هر جا که دلم بخواد و در کنار هر کی که دلم می خواد زندگی می کنم ، حتی بدون ِ اینکه اون حس کنه ! شاید اینجوری بهتر باشه ! اون زندگی ِ خودشو می کنه و منم زندگی ِ خودمو اما در کنار ِ اون !  

 

روح بودن هم خیلی خوبه ها ! سبُک ، رها ، آزاد و بدونِ هیچ حد و مرزی پرواز کنی به هر نقطه ای که می خوای ! همیشه حسرت ِ پرنده هارو می خورم که چقدر آزادن ، که چقدر ... 

 اما همون روح بودن از همه چی بهتره ! البته از طرفی هم وقتی احساس ِ خطر می کنی ، مثلاً یه چیزی رو می بینی که آدم های دور و برت نمی بینن ، می خوای مطلعشون کنی ولی نمی تونی ! مثلاً برای عزیزترین کسانت می خواد اتفاقی بیافته و خبر ندارن و دلت می خواد بهشون بگی ، ولی نمی شه ! فِک کنم اینجوری خیلی حرص بخورم ، خیلی ! 

 

نه ، فِک کنم همون آدم باشم بهتره ! کاش می شد آدمی باشم که هر وقت دوست داشتم لباس ِ سنگین ِ جسم رو می تونستم از تنم در آرم و به پرواز در بیام و هر وقت لازم شد دوباره بپوشمش ! آره ، اینطوری بهتر می شد... 

 

 

 

تَه نوشت ۱: از نگاه های هرزه و پُر از هَوس ِ بعضی از آدم ها حالم به هم می خوره ! نمی دونم می شه اسم ِ اونهارو مرد گذاشت ؟!!! 

 

تَه نوشت ۲: فردا روز ِ مَرد و روز ِ پدره ! به مَردای واقعی ِ این دنیای مجازی و تمامی ِ پدران ِ محترم این روز رو تبریک می گم !  

 

تَه نوشت ۳: امروز یه پسر بچه ی ۳ ساله با مامانش اومده بود کتابفروشی ! 

من : عزیزم ، اسمت چیه ؟   

مامان ِ بچه : اسمش کوروشه ! 

من : وای ، چه اسم ِ قشنگی !! کوروش خان ! آره ؟ 

بچه : من کوروش اَم ! 

همکارم : کوروش ِ کبیری ! 

بچه : خودت کبیری ! من کوروش اَم ! 

همکارم : کبیر یعنی بزرگ ! تو هم بزرگی ! 

بچه : خودتی ! من کوروش اَم ...  و این داستان می توانست ادامه داشته باشد... 

 

واااااااااااااااای مُرده بودم از خنده !  خیلی قیافش بامزه و زبونش شیرین بود ! مامانش می گفت هر کی هر چی بهش می گه ، همش می گه خودتی ، من کورش اَم ! می گفت یه بار یه خانومی بهش گفت : وااااااااااای چه پسر ِ خوبی ! به خانومه گفت : خودتی ! من کوروش اَم ! ... بچه طفلک نوارش گیر کرده بود !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo