X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

همه چی آروومه ، من چقدر خوشبختم !!!!!

یکشنبه 19 تیر 1390 ساعت 00:39

قطعه ی اول : 

 

صبح ِ زود از خواب بیدار می شوم . دوش می گیرم و لباس هایم را که روز ِ قبل شُسته اَم و بوی خوش ِ پاکی می دهند به تن می کنم . آماده که می شوم ، صبحانه ای مختصر و سَرپائی نوش جان می کنم و از در ِ خانه به قصد ِ کار خارج می شوم . همه چیز خوب است . 

 

به نزدیکی های سر ِ کوچه که می رسم نیسانی آبی رنگ را می بینم که دارد وارد ِ کوچه می شود . به ساعتم نگاه می کنم ، کمی دیرم شده ، قدم هایم را تُند تر می کنم و از پیاده رو قدم به خیابان می گذارم . هنوز چند قدمی جلوتر نرفته ام که نیسان ِ آبی رنگ با سرعتی بسیار زیاد آنچنان به من نزدیک می شود که کم مانده آستینم به آئینه ی بغلش بگیرد ، تا می خواهم به خود بیایم از کفش هایم تا نزدیک ِ شانه ام آغشته به آبی گِل آلود می شود . نیسان با همان سرعت از من دور می شود . پائین را نگاه می کنم ، چاله ی آبی که متوجهش نشده بودم و آن نیسان ِ مردم آزار که می دانست با چه هدفی به من نزدیک می شود که اینگونه همچون باد از کنارم عبور کرد . آنقدر عصبی و خشمگین اَم که همانجا می ایستم و چند فحش ِ آب دار نثارش می کنم و آرزو می کنم کسی از همین شوخی های بی مزه با او بکند . داخل ِ کفش هایم پُر از آب است و پاهایم درون ِ کفش لیز می خورند ! شلوار ِ جین ِ آبی ِ روشنم پُر از لکه های قهوه ای رنگ است و یک سمت ِ مانتویم که خیس ِ خیس است . هیچ آرامشی ندارم . لحظه ای بُغض ، لحظه ای خشم ... کمی می ایستم ، به نیسان چشم می دوزم که فاصله ی زیادی از من دارد و از پیچ ِ انتهای کوچه دیگر از جلوی چشمانم محو می شود . لابد راننده دارد در دلش ، در دلش هم نه ، با صدای بلند و از ته ِ دلش به من می خندد و صدای خنده اش در ماشین طنین انداز می شود . دوباره نگاهی به سر تا پای خودم می اندازم ، می خواهم برگردم خانه و لباس هایم را عوض کنم ، ساعتم را نگاه می کنم ، دیر شده ! تصمیم می گیرم به سر ِ کار بروم ! سعی می کنم آرامشم را حفظ کنم . درون ِ تاکسی معذب و با اکراه نشسته ام . هوا بسیار گرم است و تا رسیدن به سر ِ کار تقریباً لباس هایم خشک شده اند . لکه های قهوه ای ِ روی شلوارم کمرنگ شده اند و دیگر آن چنان به چشم نمی آیند اما هنوز پاهایم درون ِ کفش هایم لیز می خورند... 

 

مربی ِ آموزش ِ رانندگی ام راست می گفت : « از شر ّ ِ دو چیز خودت را دور نگه دار ، یکی از شّر َ شیطان و دیگر از شر ّ ِ نیسان ! »

 

 

قطعه ی دوم :  

 

ساعت ۳ بعد از ظهر است . درون ِ یک تاکسی وَن نشسته ام . مسافر ها یکی یکی سوار می شوند . هوا گرم است و بسیار خسته ام . چشمان ِ بی حالم را به نقطه ای نامعلوم دوخته ام ! چقدر خوابم می آید ! تاثیر ِ کم خوابی ِ شب ِ گذشته است .  

 

درب بسته می شود و ماشین حرکت می کند . راننده مردی میان سال است با موهای جو گندمی ! تُند می راند و آنچنان از سر ِ پیچ ها می گذرد که به زور خودم را کنترل می کنم تا روی مسافران ِ بغل دستی اَم نیُفتم ! وارد ِ بلوار که می شود بیشتر سرعت می گیرد . پنجره ها باز است و باد با شدت به صورتم سیلی می زند ! دیگر چشمانم گِرد شده اند و فقط دلم می خواهد زودتر به مقصد برسم و از ماشین پیاده شوم . راننده همچنان با سرعت رانندگی می کند و هر جا که مسافری قصد ِ پیاده شدن دارد آن چنان ترمز می کند که همه ی مسافران اگر سِفت  پُشتی ِ صندلی ها را نچسبند حتماً به جلوی ماشین پرتاب می شوند . دوباره به موهای ِ جو گندمی ِ مرد چشم می دوزم  ، باید حداقل ۵۵ سال را داشته باشد . سمت ِ چپ ِ خیابان سه ماشین در حال ِ عبورند . راننده از دور آنها را نگاه می کند ، سعی می کند با همان سرعت از سمت ِ راست ِ آنها سبقت بگیرد . چاله ی آب ِ بزرگی در سمت ِ راست ِ خیابان نمایان می شود . آن ۳ ماشین دارند از کنار ِ چاله عبور می کنند . راننده حتی لحظه ای مکث هم نمی کند ، آن چنان از روی چاله ی آب می گذرد که مقدار ِ زیادی آب به دور و بر ِ خود می پاشد . هر ۳ ماشین خیس می شوند . راننده با سرعت ِ بیشتر حرکت می کند تا جائی که می تواند از آن ماشین ها فاصله بگیرد . شدیداً جا خورده ام ! باز هم به راننده نگاه می کنم ، به موهای جو گندمی اش ! خوشبختانه به نزدیکی های کوچه مان رسیده ام . جلوتر ، با صدائی فریاد مانند می گویم پیاده می شوم و راننده بلاخره مجبور می شود سرعتش را کم کند . مدام از آینه ی بغلی اش پشت ِ سرش را می پاید . کرایه را به دستش می دهم و تا مابقی اش را برگرداند یکی از آن ۳ ماشین کنارش می ایستد . راننده اش با اینکه عصبانی ست خیلی مودبانه به راننده ی وَن بابت ِ حرکت ِ زشتش اعتراض میکند و داخل ِ ماشینش را به او نشان می دهد . راننده ی وَن با پُر روئی ِ تمام می گوید : « حالا مگه چی شده ؟! آبه دیگه ؟! » مسافری که جلو نشسته پسری جوان است که به پشتیبانی از راننده ی وَن شروع به حرف زدن با راننده ی ماشین ِ بغلی می کند : « چیه آقا ؟! چی شده مگه ؟! ... » ترجیح می دهم زودتر پیاده شوم و دیگر شاهد ِ این گونه بی ادبی ها ، مردم آزاری ها و لِه کردن ِ حق ِ دیگران نباشم . خستگی را بیشتر احساس می کنم ، داغی ِ هوا را ! سرم درد گرفته ! با قدم های تند به سمت ِ خانه می روم در حالی که ابروهایم در هم کشیده است و دیگر حتی پُشت ِ سرم را هم نگاه نمی کنم... 

 

 

تَه نوشت ۱: کاش انقدر خود خواه و خود بین نباشیم... کاش فقط کمی خود را جای دیگران بگذاریم... کاش احترام گذاشتن به شخصیت ِ دیگران را یاد بگیریم... کاش... 

 

تَه نوشت ۲: امان از دست ِ این چاله چوله های خیابان ها و کوچه ها ! خوب بهانه ای شده برای سرگمی ِ آدم های مردم آزار !

 

تَه نوشت ۳: این روزها بعضی از مردم در پول غَلت می زنند و من در بی حرفی ... خُب ! می دونم ربطی به هم نداشت !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo