X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یه بابا نوئلم نداشتیم...

دوشنبه 3 مرداد 1390 ساعت 00:05

پسرک با مادر وارد ِ کتاب فروشی شدند .  

- بن ۱۰ ِ (‌‌‌‌‌‌Ben Ten‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌) جدیدو دارین ؟! 

- نداریم ! 

چشمان ِ پسرک همانطور که نا امیدانه مشغول گشت و گذار بین سی دی های کارتون بود تا شاید لابه لایشان کارتونی پیدا کند که ندیده باشد و البته ظاهراً هم برایش جذاب به نظر آید تا شاید حداقل چند روزی از روزهای ِ گرم ِ تابستانی اش را با دیدن ِ آن کارتون و تحلیل ها و خیال پردازی های بعد از دیدنش سپری کند ، چشمش افتاد به دیوار ِ پاذل ها که در گوشه ای از مغازه روی هم چیده شده بودند  و شتابان به سمت ِ آنها رفت و با وَلعی خاص در میانشان چشم چرخاند و یکی از پاذل ها که به نظرش جذاب بود در دست گرفت و مشغول ِ تماشای آن شد و زیر ِ لب به مادرش گفت که همان را می خواهد . مادر گفت که مگر قصد ِ خرید ِ بن ۱۰ ِ جدید را ندارد ، می توانند از مغازه ی دیگری بخرند ، ولی پسرک چشم از پاذل بر نمی داشت و زیر ِ لب تکرار کرد که همان را می خواهد . 

در حالی که به سمت ِ صندوق می آمدند ، مادر هم درون ِ کیفی که بر دوشش آویزان بود به دنبال کیف ِ پولش می گشت . طولی نکشید که کیف ِ پول را بیرون کشید و از داخل ِ آن دو اسکناس ۵۰۰۰ تومانی روی میز گذاشت و رو به پسرک گفت : 

۵۰۰۰ تومنش پول توو جیبی ِ دیروزت ، ۵۰۰۰ تومنش پول توو جیبی ِ امروزت ! ۲۰۰۰ تومنم من می زارم رووش تا پول ِ پاذلت جور شه ! 

پسر هم همانطور که خیره به پاذلش نگاه می کرد آرام سری به نشانه ی تائید تکان داد . 

 

همان لحظه برگشتم به ۱۵ ، ۱۶ سال پیش ، وقتی ۹، ۱۰ ساله بودم ، تقریباً هم سن و سال ِ او . مامان به ما پول توو جیبی نمی داد ، در واقع ما ماهانه دریافت می کردیم . خواهرم که بزرگ تر بود ۲۰۰۰ تومان می گرفت ، من ۱۵۰۰ تومان و برادرم ۱۰۰۰ تومان ! هر سال که یک سال به سنمان اضافه می شد ، ۵۰۰ تومان هم به ماهانیمان اضافه می شد . آن روز که ماهانه ام را می گرفتم چقدر ذوق می کردم و چه نقشه ها که برایش نمی کشیدم . در تخیلاتم به چیزهایی که آرزوی خریدن یا خوردنشان را داشتم فکر می کردم و تصمیم می گرفتم ماهانه هایم  را پس انداز کنم تا آن چیز را بخرم که البته بیشتر ِ اوقات موفق نمی شدم چون تا ماه ِ بعد و ماهانه ی بعدی کلی به آرزوهایم اضافه می شد یا آرزوهایم تغییر شکل می دادند و گاهی برآورده کردن ِ بعضی آرزوهای ِ کوتاه مدت را آسانتر از آرزوهای بلند مدتم می دیدم... 

 

 

تَه نوشت ۱: اینم یه پُست ِ کوتاه !!! دیگه خیلی خودمو کنترل کردما ! فِک کُنین !!   

 

تَه نوشت ۲: آری  

راست می گویند که زمان ِ بی حادثه 

تیک تاک ِ ساعت دیواری است 

در پستوی یک سمساری...     « عباس صفاری »

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo