X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

قصه ها بالاخره به تَه می رسند...

جمعه 18 شهریور 1390 ساعت 13:50

دلم قصه می خواهد ، قصه های شیرین ِ آن روزهای دور ! قصه هایی که بابا شب ها برایمان تعریف می کرد ، بیشتر تکراری بودند اما شنیدن ِ همین تکراری ها هم برایم لذت بخش بود . گاهی هم مامان برایمان قصه می گفت وقتی با خواهر و برادرم ردیفی و کنار هم دراز می کشیدیم و الکی چشمانمان را به هم فشار می دادیم و گوشهایمان می شنیدند و تخیلاتمان با تصاویر رنگی ای که از صدای پُر احساس ِ مامان دریافت می کردند ، بادبادکهایی می ساختند و در ذهن مان به پرواز در می آوردند . قصه های آن روزها شیرین بودند ، غم داشتند اما تلخ نبودند . هَپی اِند بودند . دل ِ آدم را خوش می کردند . عشق و احساس ، محبت ، تنفر ، زیبائی و زشتی و... همه را به سادگی به تصویر می کشیدند اما زشتی ها و تنفرهایش هم در آخر به زیبائی و عشق تبدیل می شدند . بَد های آن قصه ها همیشه شکست می خوردند و خوب هایشان پیروز بودند . شاهزاده های آن قصه ها مهربان بودند ، گُرگ های آن قصه ها ساده لوح بودند ، مادر بزرگ های آن قصه ها دانا و عاقل بودند و بچه های آن قصه ها زود به اشتباهاتشان پی می بردند و پشیمان می شدند... قصه های آن روزها عطر ِ خوش ِ کلوچه و طعم ِ خوش ِ تمشک می دادند .  

  

دلم قصه های آن روزها را می خواهد و خواب ِ خوش ِ بعد از شنیدن ِ این قصه ها را ! قصه ها خوبند . آدم ها قصه ها را دوست دارند چون حقیقت نیستند ، شیرینند ، آنگونه اند که آدم ها می خواهند چون آدم ها وقتی به ایده آل هایشان فکر می کنند ذهن هایشان قصه می سازد ، چون می توانند پایان ِ قصه ها را آنگونه که دلشان می خواهد تغییر دهند ، چون در قصه ها زمان زودتر از آن چیزی می گذرد که فکرش را بکنی ، چون دردهای قصه ها حقیقی و تلخی هایش هم ماندگار نیستند ! در قصه ها خوب می دانیم که همیشه غیر از خدا کسی نیست... می دانیم قصه ها بلاخره به سَر می رسند... می دانیم که هر وقت بخواهیم می توانیم قصه ای نو بسازیم... شروع کنیم و به پایان برسانیم... و یا قصه های تکراری را دوباره تعریف کنیم یا بشنویم... دلم قصه می خواهد ، قصه های شیرین ِ آن روزهای ِ دور... تکرار ِ لمس ِ هیجانی که پیش از شروع ِ آن قصه ها بی تابم می کرد...و آرامشی که پس از پایان ِ آن قصه ها خواب ِ خوشی را برایم به ارمغان می آورد...قصه ها...خوبند... 

 

 

تَه نوشت ۱: این روزها زیاد زمزمه می کنم : 

دلم تنگه برای گریه کردن 

کجاست مادر کجاست گهواره ی من ؟ 

همون گهواره ای که خاطرم نیست 

همون امنیت ِ حقیقی و پاک 

همون جائی که شاهزاده ی قصه 

همیشه دختر ِ فقیرو می خواست 

همون شهری که قدّ ِ خود ِ من بود 

ازین دنیا ولی خیلی بزرگتر 

نه ترس ِ سایه بود نه وحشت ِ باد 

نه من گُم می شدم ، نه یک کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن  

کجاست مادر کجاست گهواره ی من 

نگو بزرگ شدم ، نگو که تلخه 

نگو گریه دیگه به من نمیاد 

بیا منو ببر نوازشم کن 

دلم آغوش ِ بی دغدغه می خواد 

توو این بستر ِ پائیزی مطرود  

که هر چی نفس ِ سبز ِ بُریده 

نمی دونه کسی چه سخته موندن 

مثل ِ برگ روی شاخه ی تَکیده

 

 

تَه نوشت ۲: باورم نمی شود 

تو روزهاست که نیستی 

و من هنوز نفس می کشم... 

با هر طلوع ِ خورشید 

ناباورانه چَشم می گشایم 

و می اندیشم 

حتماْ معجزه ای رُخ داده 

که من هنوز زنده ام ؟! 

تو ماه هاست که نیستی 

و من هنوز دلتنگم... 

با هر غروب ِ خورشید 

چشمانم کاسه ای از اشک می شوند 

و بُغضی کهنه 

در گلویم بالا و پائین می رود... 

تو سال ها نخواهی بود 

 و من همچنان  

چشم انتظار ِ آمدنت ، 

از آب و آئینه 

برایت شعر خواهم سُرود 

و هر صبح 

خواهم اندیشید 

حتماْ معجزه ای رُخ داده 

که من هنوز...زنده ام...؟!  

                                  ۳ شهریور ۹۰

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo