X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دنیا را لمس می کنم...

پنج‌شنبه 21 مهر 1390 ساعت 13:13

یک خیابان ِ طولانی ، مسیرِ پیاده روی ِ هر روزم شده ، هر روز ِ هر روز هم که نه ، حداقل چهار روز در هفته ! قدم زدن در آن خیابان از خود بی خودم می کند ، یادم می رود که کجایم و غرق در دنیای اطرافم می شوم . در هر دو سمت ِ خیابان ، درختانِ بلندِ کاج کنار ِ هم ایستاده اند و تا انتهای مسیر همراهیت می کنند . انتهای مسیر ، همچون دو خط موازی که آرام آرام به هم نزدیک شده اند ، چیزی به رسیدنشان به یکدیگر نمانده ، اما هر قدر جلو می روم رسیدنی در کار نیست و آن فاصله ی کوتاه همچنان باقی می ماند و حتی بیشتر و بیشتر می شود . عابران دورند ، ریزند ، جلوتر می روم ، نزدیک تر می آیند ،‌ بزرگ می شوند ، نگاهشان می کنم ، نگاهم می کنند و می گذرند . دارم چیزی زیرِ لب زمزمه می کنم . ماشین ها ، بعضی تند و بعضی آرام از کنارم می گذرند . برگهایِ خُشکِ پائیزی زیر ِ کفش هایم خُرد می شوند و صدایشان در گوشهایم می پیچد ، تک و توک میوه های کاج که بر زمین ریخته اند ، با یک ضربه ی آرام ِ پا به این سو و آن سو پرتاب می شوند . همینطور آرام آرام جلو می روم انگار لحظه به لحظه که به پایان ِ مسیر نزدیک تر می شوم قدم هایم هم کُند تر می شوند ،  دلم نمی خواهد که این راه انتهائی داشته باشد ، ولی دیگر به جائی رسیده ام که دو خط ِ موازی کاملاْ از هم فاصله گرفته اند ، آخرین درختان ِ کاج هم از گوشه ی چشمانم عبور می کنند و اینجا خیابانی دو طرفه ، پایان ِ این مسیر است . باید از آن عبور کنم ، به چپ نگاه می کنم ،‌ تا وسط ِ خیابان می روم و حالا به راست چشم می دوزم ! ماشین ها آنقدر با عجله عبور می کنند که باید بایستم ، مکث کنم تا شاید یک لحظه مجالی برای عبور پیدا کنم . نمی دانم اینها با این عجله به کجا می روند... ؟! از خیابان عبور کرده ام ، دلم باز هم پیاده روی می خواهد اما شانه هایم ، چشمانم ، پاهایم ، خسته اند ، استراحت می خواهند . درون ِ تاکسی نشسته ام ، در میان ِ راه زنی با کودکی در آغوشش کنارم می نشیند . دست ِ کوچک ِ دخترک که شاید به زور ۵ ، ۶ ماهش است به دستم می خورد . یخ کرده ! دستش را در دستم می گیرم ، عجیب است که یکبار هم که شده دستان ِ من گرم است ، ذوق می کنم ! دست ِ کوچکش را آرام نوازش می کنم ، از مادرش اسمش را می پرسم ، می گوید : « همتا ! » لبخند می زنم و می گویم : « دستش یخ کرده ! » مادرش نگاهم می کند و لبخندم را پاسخ می دهد . دستم را از دست ِ همتا جدا می کنم و نگاهم را به سمت ِ خیابان بر می گردانم . احساس می کنم انگشت ِ اشاره ام فشرده می شود . نگاه می کنم ، همتا با دست ِ کوچکش انگشتم را گرفته و سفت فشار می دهد. لبخند می زنم و شوقی در دلم احساس می کنم و بی اختیار زمزمه می کنم : « جانم ! » همچنان انگشتم را محکم فشار می دهد و با دست ِ دیگرم آرام آرام دست ِ کوچکش را نوازش می کنم. پیاده می شوند ، همتا می رود ، در حالی که دست ِ کوچکش گرم است و من نشسته ام ، به خیابان چشم دوخته ام و انگشت ِ اشاره ام را بر لبانم می گذارم ، سرد است... 

 

 

تَه نوشت : دلم برایتان تنگ شده بود...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo