X
تبلیغات
نماشا
رایتل

چشمان ِ ما هیچ گاه به تاریکی عادت نمی کند...

پنج‌شنبه 17 آذر 1390 ساعت 15:07

وقتی سخت ترین روزها و طوفانی ترین  حال و هوا را از سر می گذرانی یاد می گیری که فقط در لحظه خوش باشی و البته به خوش ترین لحظات هم دل نبندی !  

یاد می گیری که به آرامشی که در حال حاضر داری دل نبندی که باز هم طوفان هایی در راهند و در طوفانی ترین لحظات ، امید داری که آرامش ِ بعد از آن را خواهی دید چون طوفان ها گذرا هستند ! 

 یاد می گیری که هیچ چیز و هیچکس ماندنی نیست...

 

مدتی که نبودم به خواب پائیزی رفته بودم . خواب پائیزی خواب ِ عمیق ِ اندوه است ، شب هائی که خواب به چشمت نمی آید و وقتی می خوابی دلت نمی خواهد بیدار شوی و بیداری هایت به دلشوره و ترس می گذرد. شاید بهتر باشد بگویم کابوس پائیزی ! دل و دماغی برای حتی اینجا بودن نداشتم و می دونستم که با این کارم چقدر نگرانتون می کنم ، از این بابت شرمنده ام . دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود ، خیلی ، اما آروم و قرار نداشتم حتی برای نشستن ، نوشتن و خواندن ! البته گاهی سری می زدم و کامنت های پر مهرتون رو می خووندم ، ببخشید که نمی تونستم پاسخگو باشم . گاهی از وبلاگ کیامهر اخبار بلاگستان رو دنبال می کردم. 

 

چند روزی ست که کمی بهترم ، آروم تر ! دلشوره هام خیلی کمتر شده ! نمیخوام مثل دفعه ی قبل قول بدم که بعد از این به طور مرتب اینجا هستم و بهتون سر می زنم و بعد بدقول شم ! آخه احتمالاْ یه جابه جایی هم داشته باشم ، با اینکه اصلاْ حال و حوصله ی اسباب کشی ندارم ، اما خب چاره ای نیست ، البته فعلاْ قطعی نیست ! اما همه ی تلاشم رو می کنم که باشم ، که نگرانتون نکنم ! همه ی تلاشمو می کنم که تحت هر شرایطی آرامشم رو حفظ کنم . 

دلم برای روزایی که بیشتر اینجا بودم و می خووندمتون تنگ شده !  

دلم برا یه بازی وبلاگی پر شور و حال تنگ شده ! 

دلم برا با شما بودن و با صدای بلند پشت مانیتور خندیدن تنگ شده ! 

 

امروز هم از وبلاگ کیامهر تا حدودی از بعضی اتفاقات باخبر شدم. ممنونم کیامهر که به یادم بودی ! از خوندن خبر سکته کردن پدرت خیلی متاسف و ناراحت شدم و براشون آرزوی سلامتی می کنم. خووندم که بعضی از دوستای گل ِ وبلاگیم بیمارن یا عزیزاشون رو از دست دادن و یا مشکلات دیگه دارن ، باور کنین دلم به درد اومد و با تک تکتون همدردی می کنم و براتون آرزوی سلامتی و شادی و آرامش دارم. 

 

دلم می خواد همه ی دوستای خوبم ، همه ی شما مهربونا ، خوب باشید ، خوب ِ خوب ! این آرزوی قلبی ِ منه !  

مطمئن باشید دوباره خیلی زود ، مثل ِ قبل ، سعی می کنم با شور و حوصله ی بیشتر اینجا حضور پیدا کنم و از بودن کنار شما لذت ببرم. 

بازم ببخشید اگه نگرانتون کردم ! 

دوستتون دارم.  

 

 

تَه نوشت :  

-   برخیز ! باید برویم !  

-   کمی صبر کن ! جائی را نمی بینم ! بگذار کمی چشمانمان به تاریکی عادت کند ! 

-   چشمان ِ ما هیچ گاه به این تاریکی عادت نمی کند ، این جا دشت ِ ظلمت است و تاریکی ِ مطلق ! باید خودمان را به راه بسپاریم و پیش برویم...فقط خودت را به ظلمت بسپار ! ظلمت راه را نشان می دهد... 

 ( بخشی از متن کتاب شاهدخت ِ سرزمین ِ ابدیت )

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo