X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زندگی پُر از قوریاغه هائی ست که به تو زُل زده اند...

چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 13:41

امروز از آن روزهائیست که بی هدف نشستم تا چیزی بنویسم ، یعنی نمی دانم درباره ی چه بنویسم فقط دلم می خواهد حرف بزنم. هِی یک جمله می نویسی و در فکر فرو می روی انگار ذهنت ناآرام است و افکارت را نمی توانی جمع کنی. کمی تشویش داری و متوجه می شوی که ناخواسته داری پایت را تکان می دهی !  

  

اتاق سرد است و نوک ِ انگشتانم یخ کرده ! باز رادیاتها خاموش شده و معلوم نیست در این ساختمان چه می گذرد که ماهی یک بار باید موتورخانه مشکل پیدا کند و یک شبانه روز را در خودت مُچاله شوی و بچَپی کنار شومینه و با نگاه کردن به آتشی که یک جا بند نمی شود احساس ِ گرما را به تمام ِ وجودت منتقل کنی ! یک ماه ِ پیش که شمعک ِ موتورخانه را دزدیده بودند فاجعه ای بود ، چون تا از تمام ِ ساکنین ِ مجتمع پول جمع کنند برای خریدن ِ شمعک ، نزدیک به ۵ روز در سرما سپری کردیم آن هم در سردترین شب های پائیزی ! باز خدا رو شکر شومینه بود اما گرمای شومینه فقط به درد ِ حوالی ِ خودش می خورد ، دور که باشی هیچ گرمایی حس نمی کنی ! مثل زمان های قدیم آب می جوشاندم و می ریختم درون ِ لگن و با کمی آب ِ سرد مخلوط می کردم و اینگونه استحمام می کردم. شب ها جوراب می پوشیدم و دو تا پتو می کشیدم و صبح به زور از زیر ِ پتو بیرون می آمدم بس که خانه مثل ِ یخچال بود و دور از رویتان آب ِ دماغ ِ آدم هم یخ می زد ! بلاخره به مرحمت ِ همسایگان ، بعد از پنج روز شمعک خریدند و آن موقع فهمیدیم که گرما و آب ِ گرم چه نعمتیست واقعاْ !  

  

کمی هم از تصادف ِ بابا بگویم و کِتفش که شکست ، شکستن که چه عرض کنم خُرد شد ! یکی از همین شب های سرد ِ پائیزی بود و بابائی که به سمت ِ داروخانه می رفت تا برای همسرش ( مامانم ) قرص ِ مُسکّن ِ پادرد و کمردرد بگیرد و راننده ی بی حواسی که با سرعت و بدون اینکه نگاه کند از دور برگردان می پیچد و بابای ما را از روی زمین بلند می کند و بعد هم می کوباند روی زمین ! بابا آرام از روی زمین بلند می شود و به خیالش حالش خوب است و به راننده می گوید که چیزی نیست و می تواند برود. موبایلش را دو متر آن طرف تر روی زمین می بیند ، آرام به سمت موبایلش می رود و سعی می  کند آن را از روی زمین بردارد که می بیند دستش گیر ندارد و هر کار می کند موفق نمی شود ، خلاصه راننده بابا را به بیمارستان می رساند و متوجه می شویم که استخوان ِ کتفش خُرد شده و گچ می گیرند و درد و مُسکّن و بی خوابی و تا اینکه حالا یک ماه گذشته و کمی دردها کمتر شده ولی همچنان دستش درون ِ گچ است. ولی بابا از شب ِ تصادف به اینور طاقت ِ دیدن ِ یک صحنه ی زمین خوردن یا تصادف و اتفاقات ِ از این دست در تلویزیون را ندارد ، از نظر ِ روحی کمی اُفت کرده ! بیچاره بابا خیلی درد کشید و بعضی شب ها تا صبح خوابش نمی برد و گاهی از درد تند تند قدم می زد و چشمانش را محکم به هم فشار می داد...  

 

وقتی دست و دلت به جمع کردن وسائل نمی رود خیلی بد است ! هر روزی که می گذرد ، یک روز به پایانِ قرارداد ِ این خانه و اسباب کشی نزدیک می شوی ولی هر چه به دور و بَر و وسائل نگاه می کنی رمقی برای روزنامه پیچ کردن و گذاشتن ِ حتی یک کاسه درون ِ کارتن نداری ! هِی حرص می خوری و کاری هم از پیش نمی بَری و نهایتاْ به این نتیجه می رسی که بالاخره که باید این قورباغَرو قورتش بدی حالا هر چه زودتر ، بهتر ! نه ؟! 

 

 

تَه نوشت : نمی دونم این شعر از کیه ، اگه شما می دونین بگین ! شعر زیبائی بود گفتم اینجا بنویسمش : 

از باغ می برند چراغانیت کنند 

تا کاج جشن های زمستانیت کنند 

پوشانده اند صبح ِ تو را ابرهای تار 

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند 

یوسف به این رَها شدن از چاه دل مَبند 

این بار می برند که زندانی ات کنند 

ای گُل گمان مکن به شب ِ جشن می روی 

شاید به خاک ِ مُرده ای ارزانیت کنند 

یک نقطه بیش فرق ِ رحیم و رجیم نیست 

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند 

آب ِ طلب نکرده همیشه مُراد نیست 

گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo