دیروز صبح که بیدار شدم ، طبق عادت ِ معمول به سمت ِ پنجره رفتم و پرده را از دو طرف جمع کردم و مشغول ِ بستن ِ آن با بند بودم که چشمم به بیرون افتاد ، به زمین ِ خالی ِ روبروی ساختمانمان که هنوز دست ِ بساز و بفروش ها به آن نرسیده و با اینکه خرابه و خاک و خولی ست اما با این حال ، نگاه که می کنی دلت باز می شود چون هنوز سبزه و علف های خود رو در آن به چشم می آیند و تک درختی بزرگ و پیر هم در آن قرار دارد . در ضمن شاخ و برگ های درختهای خانه ی ویلائی ِ بغلی هم از روی دیوار ِ کوتاه ِ حیاط خم شده و به قدری نزدیک به زمین است که... حالا می گویم !
داشتم می گفتم ، با صحنه ای که دیدم اول ِ صبحی ، خیلی به وجد آمدم . یک گلّه گوسفند ِ در حال ِ چرا ! تصویری که این روزها به ندرت می بینیم یا اصلاً نمی بینیم ! چوپانی با لباس های مدرن!! ( تی شرتی با راه راه های سفید و مشکی ، یک شلوار ِ کردی ( این یکی چندان مدرن نیست ) ، کلاه ِ لبه دار ِ ( کَپ ) سفید ) با چوب دستی ای که در دست داشت گوسفندان را هدایت می کرد . گوسفندان ورجه و وورجه می کردند ، شیطانی می کردند ، دنبال ِ هم می گذاشتند و بعضی هاشان هم آرام سر به پائین انداخته بودند و فقط می خوردند . انگار این مکان برایشان جدید بود و همگیشان یک جورهایی ذوق می کردند . بله ، درخت ِ خانه ی ویلائی ِ بغلی که از روی دیوار آویزان است ، به قدری نزدیک به زمین است که گوسفندان به راحتی برگهایش را به دندان گرفته بودند و می کَندند و می جویدند و بعد هم با لذت می بلعیدند . دلم می خواست ساعت ها بایستم و این منظره را تماشا کنم . دلم می خواست می رفتم لا به لای گوسفندان و ساعاتی را در کنارشان می گذراندم و با آنها بازی و ورجه وورجه می کردم . چند بار سعی کردم گوسفندان را بشمارم اما هر بار قاطی می شدند ، عوضی می شدند و تعدادشان دوباره از دستم خارج می شد ، بس که شیطان بودند و یک جا نمی ماندند... هنوز ساعتی نگذشته بود که چوپان گوسفندان را جمع و جور کرد و با چوبی که در دست داشت به مسیر ِ مورد ِ نظرش هدایت کرد و آرام آرام آن زمین با خال خال های ِ سفید و مشکی و قهوه ای ِ روشن و تیره ، بی خال شد ، خالی شد ، همانطور خرابه و خاک و خولی باقی ماند با تک درختی که در آن قرار داشت و شاخ و برگ های درخت ِ خانه ی بغلی که از پائینی ترین برگهای شاخه ی آویزانش ، حالا دیگر اثری نبود و یا اگر بود سوراخ سوراخ و نصفه و دندان خور بودند... گوسفندان رفتند و دلم برایشان تنگ شد...
تَه نوشت ۱: بلاخره فرصتی دست داد و موفق شدم با صرف ِ حدوداً یک ساعت و نیم وقت ( با این سرعت ِ نت !!!) مجدداً کد ِ بلاگ رول رو بگیرم و این لینکدونی ِ گودری ِ داغون رو بازسازی کنم ! خدا وکیلی چه کسی جوابگوی این همه تَلَف شدن ِ وقت ِ ارزشمند ِ ماست یا در آن دنیا خواهد بود ؟! وقتی که پای نت می گذرانیم و برای باز کردن ِ یک صفحه ی ناقابل ده بار اِرور می ده و نصفه و نیمه باز می کنه و... ؟ وقتی که در صف ِ نون ( البته با گران شدن ِ نون صف ها کوتاه تر شده یا اصلاً وجود نداره ) و شیر و بانک و ایستگاه ِ تاکسی و اتوبوس و پای عابر بانک و .... صرف می شه ؟ وقتی که پُشت ِ کنکور و حین ِ کنکور می گذرانیم و آخر هم چون سهمیه نداریم ناکام می مانیم ؟ وقتی که در مدارس و سپس دانشگاه ها می گذرانیم و آخر هم خجالت می کشیم بگوئیم مدرک ِ فلان داریم چون به عمل که می رسد چیزی از آن رشته حالیمان نیست ؟ وقتی که برای مشق نوشتن های زیاد صرف کردیم ؟ وقتی که... !!! ای دل ِ غافل... چه وقت ها که صرف نشده !!!
تَه نوشت ۲: مصلحت ! تیغی که همواره ، زرنگ ها ، با آن حقیقت را ذبح می کرده اند ، ذبح ِ شرعی ! رو به قبله ، به نام ِ خدا ! قربانی ِ طیب و طاهر و گوشت ِ حلال !
و چه آسان ! چه بی سر و صدا ! بی آنکه کسی بفهمد ، بی آنکه خفته ای بیدار شود ! بی آنکه مردم برشورند ، بی آنکه کسی بتواند توده را آگاه کند ، بی آنکه کسی « حقایقی » را که در زیر ِ ضربه های صدای « مصالح » خفه می شوند و خاموش می میرند و فراموش می شوند تشخیص بدهد ، و بلاخره بی آنکه هیچ تلاشی ، فریادی ، اعتراضی ، بتواند حقیقت را نجات بخشد و در برابر ِ قدرتی که به سِلاح ِ « مصلحت پرستی » مُسلح است ، کاری کند .
« وقتی زور جامه ی تقوی می پوشد ، بزرگ ترین فاجعه در تاریخ پدید می آید .»
« دکتر شریعتی ، کتاب فاطمه ، فاطمه است »
تَه نوشت ۳: چرا کیبورد ِ من گیومه نمی زنه ؟!!!!
سلام...
تعریفت رو زیاد شنیدم بانو..
قشنگ می نویسی..
می گم این لینکدونی گودری چه جوری درست میشه؟..
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
ممنونم. اونائی که تعریف کردن لطف داشتن !
سایت ها و وبلاگهای زیادی هست که طریقه ی ساخت لینکدونی گودری رو توضیح داده !
مراحلی که اینجا
http://mojtabajavani.blogfa.com/post-8.aspx
گفته شده پیگیری کن و انجام بده ! به زبون ساده توضیح داده ! چندان سخت نیست ولی یه کم وقت گیره !
موفق باشی.
سلام عزیزم حنانه جونی خوبی
ته نوشت 2رو دوست دارم
سلااااااااااااااااااااااااااام عزیز دلم.
خوبم . تو چطوری؟
منم دوستش دارم.
برادر من همیشه میگه بچه های ما خیلی چیزا رو نخاهند دید
یکیش همین دامداری سنتی هست
آره خب ، خیلی چیزا دیگه کلاً دارن نابود می شن ، محو می شن ، انگار که اصلاً از اول نبودن !
پستتون و ته نوشت ها یه ارتباط کوچولویی داشتن به نظرم ...
هر چه قدر هم این گرگای چماق بدست در لباس گوسفند ورجه وورجه کنن تا معلوم نشه جمعیت افکار ظالمانشون بازم یه روز میرسن به این جمله که :
آهو نمیشوی بدین جست و خیز گوسپند !
یه روز میرسه که همین جوونا خسته میشن از بس وقت و انرژی و عقیده و دارایی و جوونیشون به تاراج رفته ...
تا حدودی ... و اینطور که تو گفتی هم آره ، می تونن ارتباط داشته باشن !
حیف که قدر ندونستن و حیف که حتی خودمون هم قدر نمی دونیم ، قدر ارزش هایی که داریم ، وقت و انرژی ای که داریم و... . باور کن ! هنوز خیلی از آدمها ناآگاهن و توو همون ناآگاهیشون دارن دست و پا می زنن و خودشون هم دارن کمک می کنن به تاراج رفتن ارزش های درونی و بیرونیشون !
چه فاطمه ها ...چه شریعتی ها..چه ناب آدمهایی که به تیغ مصلحت و جور و کنج نشینی ذبح شدند...
شرعی شرعی!
آره تیراژه ! افسوس ...
ممنون که تقویم تولدها رو در روزانه ها قرار دادی .
خواهش می کنم.
ارزش و زیبائی این کار رو باید خیلی ها ببینن و بفهمن !
اول از همه خوش به حالت که هر روز به جای برج های بلند ، یه زمین کم و بیش سبز میبینی . واقعا توی این قحطی دار و درخت ، غنیمته .
آفرین که روی پای خودت وایسادی و این لینکدونی رو درست کردی . تبریک
وقت ؟؟ توی این مملکت کدوم یکی از حقوق انسانها تعریف و رعایت شده که این دومیش باشه ؟؟!!
دکتر شریعتی هم ... چی میتونم بگم جز اینکه روح بزرگش شاد .
آره دلارام ، خوبی ِ مهرشهر اینه که سبزه ، دلبازه و زمین های خالی و باغ و خونه های ویلائی تووش زیاده ، ولی حیف که روز به روز داره تعدادشون کمتر می شه !
بلاخره خودم باید درستش می کردم دیگه ! مرسی عزیزم.
روحش شاد واقعاً !
شریعتی این روزها میچسبه.....یعنی حس قشنگی میده به آدم
آره واقعاً ! می چسبه ! اما اندوهگینم هم می کنه ، هم ازین جهت که چه انسان بزرگی رو از دست دادیم که قدرش رو ندونستن و هم ازین جهت که هیچوقت حرفاشو نفهمیدن اونطور که باید ، که اگه حقیقتاً پی به معنا و ارزش ِ حرفاش ببریم چقدر می تونیم انسانی تر و ارزشمند تر زندگی کنیم .
سلاممم حنانه جان
به قول جناب لرستانی اغلب نوشته های شریعتی این روزها زبان حال آدم میشن..و ملموس...
برای ته نوشت ۳ هم عزیز شیفت با گاف رو هم میگیری نمیزنه؟
ببین شیفت رو با همه حروف بگیر ببین کدوم درسته
(آیکون یک عدد راهنمای نوبر)
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام فاطمه ی عزیزم.
یا شیفت ِ من مشکل داره ، یا کیبوردم گیومه نداره !! چه می دونم والله ؟!
آخه مملکته داریم ؟!!!!
آره ، همینطوره فاطمه !
نه جونم ! نمی زنه ! نمی دونم چرا ؟! همه کلیدارو گرفتم ولی نمی زنه !
هیچی به اندازه زیبایی طبیعت نمیتونه ادم رو سر زنده کنه...
.
یه جامعه شناس خارجی میگفت ایرانی ها نیمی از عمرشون رو پشت در ها در حال تعارف کردن به هم هستن
اگه همون جامعه شناس دوباره بیاد ایران میگه ایرانی ها اون یه نصف دیگه عمرشون رو تو صف انتظارن
کلا انگار ماها ول معطلیم !!!
.
من اهل ساز مخالف زدن نیستم با وجودی که خودم از نوشته های شریعتی خوشم میاد ولی یه جا خوندم که حرف های دکتر شریعتی ؛ ورژن مدرن حرف های همین اخوند هاست!!!
آره افشانه همینطوره !
کاش یه کم ، فقط یه کم روو باورها و عقاید سنتی و فرهنگی مون تجدید نظر کنیم و چشم بسته نپذیریمشون ! البته این برمی گرده به تعارف کردنا ! در مورد هدر رفتن وقت هم ، خیلی جاها دست ِخودمون نیست و به خاطر شرایط جامعه و فرهنگمون هدر می ره مثل مسائلی که توو ته نوشت ۱ گفتم ، ولی لااقل اون میزانی که دست ِ خودمون هست رو کاش هدر ندیم !
من اینطور فکر نمی کنم ، نمی گم دکتر شریعتی حرفاش کامله ، نه او هم آدم بوده و بعضی عقایدش خیلی تند و خشک بوده اما نمی شه گفت ورژن جدید ِ این آخونداست ! من خیلی از عقایدش رو دوست دارم و فکر می کنم آگاهانه و منطقیه ، اگه واقعاً اونطور که او می گفته عمل می شد جامعه ای به مراتب بهتر و زیباتر و انسان هایی آگاه تر و فهمیده تر و سالم تر داشتیم ! خوبیش اینه که همه چیز رو با دلیل و مدرک ِ منطقی و درست و حسابی توضیح می ده و واقعاً آگاهت می کنه !
حنانه جان تا جایی که من دستگیرم شده تواین دنیای کوچیک یا شایدم بزرگ! هیشکی جوابگوی هیچ کاری نیست! هر کی هر کاری میخواد میکنه و بعدشم همه با هم می میریم. یکی خوب و یکی بد! حالا این خوب و بد هم که هر روز یه تعریفی پیدا میکنه. کلا دنیا جای مزخرفی هست. به نظرت عادلانه هست که مثلا صدام و هیتلر یه بار بمیرن؟! خوب بقیه هم که یه بار میمیرن! بگذریم مثل این که خیلی پرت و پلا دارم میگم.
نه عزیزم پرت و پلا نمی گی !
یک سری از آدمها هر کاری که دوست دارن انجام می دن و حتی به دیگران هم به راحتی آسیب می زنن و عین ِ خیالشون هم نیست ، و یک سری هم قربانی هستن این وسط ! متاسفانه تعداد ِ بسیار محدودی از آدمها هستن که بدون ِ آسیب زدن به دیگران اونطور که میخوان زندگی کنن و سالم زندگی کنن ! فرهنگ ِ غلط و اعتقادات و... هم تاثیرگذار هستن ! آدمها باید خودشون به دنبال ِ آگاهی برن و بفهمن و زندگی کنن !
چه خوب.
منم تقربیا یکی از همین منظره ها دارم.
خوبه !
خوشحالم!
سلاااااااااااااااااااااااااااام حنانه جونم ...
چه صحنه ی قشنگی .. منم خیلی وقته دلم تنگ شده برای این صحنه ها .. برای تمام صمیمیت این چیزها اما افسوس که مدرنیته این احساسات رو به زوال کشیده ..
+ حیف تمام وقت هایی که اینگونه باطل میشوند .. افسوس ...
+ این کتاب رو خیلی دوست دارم حنانه جون ... چون سراسر حقیقیته ...
+ کیبوردتو ببوس و نازش کن حالش خوب میشه گلم ..
دوستت دارم بانوی فلوت زن ..
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیزم.

آره ، اون صحنه مثل یه کارت پستال متحرک بود ! خیلی قشنگ بود ، خیلی مریم !
کیبوردمو ببوسمم گیومه نمی زنه مریم جان !!!
قربونت برم . منم دوستت دارم.
اره راست میگی...
البته من اینو جایی خوندم
اگه یه کم از این حرف ها جایی واسه عمل کردن داشت اوضاع ما بهتر از این حرفا بود!!!
خب آره ، مشکل ما همینه که همیشه فقط حرفه و به عمل نمی رسه !
واییی مرسی حنانه جون...
چه زودی جواب دادی..
درستش کردممم..
فقط نمی دونم چرا چپ چینه..
خواهش می کنم عزیزم.

راستش دلیلشو نمی دونم و اینروزا فرصتم خیلی کمه و گرنه جستجو می کردم و دلیلشو برات پیدا می کردم . اما می تونی از خود مدیر اون وبلاگ بپرسی تا دلیلشو بهت بگه و راهنمائیت کنه ! یا یک بار دیگه مراحل ساخت بلاگ چرخان رو انجام بده شاید درست شه !
مبارکه !
چپ چینه ؟!
سلام عزیزم.. خودبی حنانه جان؟؟؟ باور میکنی به خاطر همین سرعت کمه که اینقدر کمرنگ شدم توی نت.. گرچه هر از چند گاهی میخونمت خاموش.
دل منم برات تنگیده بود عزیزم.. موفق باشی هر جا هستی و شااااااااااااد.
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام ریحانه جان.
خوبم. تو چطوری؟
آره باور می کنم چون خود منم از بس این سرعت پائینش کلافم می کنه دیگه کمتر میام توو نت ، البته از طرفی هم سرم اینروزا خیلی شلوغه و فرصتم کمه !
قربونت برم . تو هم موفق باشی.
وقتی تصور کردم که با باز کردن پنجره یه زمین بزرگ خالی
با یه درخت و علف های خودرو و یه عالمه گوسفند جلوی چشمهام می بینم
به منم حس خوبی دست داد
خوشحالم کیامهر !
چه خبرا ؟ هنوز خونه دار ( خونه مجازی ) نشدی؟ رفع فیلی چی ؟ ما چشم انتظاریم بیایم توو خونتا ! دلمون تنگ شده!
چقدر جالب. چه حس خوشگلی دلم خواست تجربه کنم ..
ایشالله تجربه کنی عزیزم.
خوب از کیبورد ویندوزت استفاده کن!
آل پروگرام-اکسسوریز-اکسبلیتی-کیبورد اسکرین آن
امیدوارم تلفظاشو درست نوشته باشم
اگه ویندوزت سون هست آن اسکرین کیبورد رو سرچ کن از منوی استارت.
تو کی هستی که اینجوری بی نام و نشون کامنت گذاشتی ؟!!!
اینجاهایی که گفتی رفتم ، باحال بود !
مرسی از راهنمائیت!
سلاااااااااااااااااام عزیز دل...
خوبی؟
چه حس خوبی داشتی اون صبح با دیدن اون منظره...ما که چشممون هی به جمال دود و دم و ساختمون شیک و بلند روبرویی باز میشه و آسمون نصفه نیمه!
ته نوشت 1 به نقل از فیس بوک:"اون دنیا موضوع انشاء بدن :زندگی خودتان را چگونه گذرانده اید؟
همه ایرانیا مینویسن پایِ کامپیوتر فقط منتظر بودیم دانلود شه"
ته نوشت 2 محححشر......خدا رو شکر که الان نیست تا ببینه اوضاع بدتر شده و بهتر نشده......
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام الهه ی من.
یه حقیقت ِ انکار ناپذیره !
خوبم. تو چطوری؟
آره الهه ، فوق العاده بود حس ِ اون روزم !
بامزه بود !
آره واقعاً ، خداروشکر که نیست تا ببینه که چه می کنن با این مردم!