بال ِ پروانه ام زخمی ست اما...

بال ِ پروانه ام زخمی ست اما دلم شور ِ مَلخکان ِ گرسنه ی باغ ِ همسایه ام را می زند...  

 

هوا نسبتاً تاریک شده بود . از جلوی زمین ِ خاکی ِ وسیعی که سال هاست مقابل ِ یک سری از خانه های ویلائی به همین شکل بکر و دست نخورده باقی مانده ، با قدم هایی آرام جلو می رفتم . رقص ِ شعله های آتش در تاریکی ِ شب به خوبی از دور نمایان بود . نزدیک تر که شدم پیرزن را دیدم که جلوی آلونکش چمباتمه زده بود و نور ِ زرد رنگ ِ آتشی که در مقابل آلونکش برپا کرده بود ، بر روی صورتش حرکتی آرام داشت . آلونک زمانی متعلق به سازمان ِ آب بود و سال ها همانطور آنجا باقی مانده بود و بعدها شنیدیم که پیرزنی در آن زندگی می کند ، همان پیرزن ِ تاشده ای که همیشه چادر به کمرش می بست و با لباس های مندرسی که بر تن داشت گاهی آن دور و برها با چوبی در دست دیده می شد و یا سوار ِ تاکسی که می شدم گاهی او را می دیدم که رندانه و مردانه خو سخن می گفت و حتی از رانندگان ِ تاکسی هم رفتارش مردانه تر بود ، طوری که آنها هم در مقابلش کم می آوردند . همه می گفتند پیرزن ، دیوانه است و از او کناره می گرفتند ، برای همین هر وقت سوار ِ تاکسی می شدم و می دیدم او هم سوار می شود ناخواسته دلشوره می گرفتم و تا رسیدن به مقصد مُدام زیر چشمی می پائیدمش و در عین حال سعی می کردم طوری وانمود کنم که حواسم به او نیست و دارم بیرون را تماشا می کنم ، اما در کل اصلاً خیالم راحت نبود که نبود ! 

در ِ آلونکش باز بود . بسیار کوچک و تنگ و تاریک ! یادم می آید هر بار که از جلوی آن می گذشتم و چشمم به آلونک می افتاد یاد ِ پیرزن می افتادم که چطور در آن روزگار می گذراند ؟! در سرمای ِ زمستان یا گرمای تابستان چگونه طاقت می آورد ؟! برای دستشوئی و حمام چه می کند ؟! چه می خورد ؟! اصلاً در آمدش از کجاست ؟! البته شنیده بودم که در مُرده شور خانه کار می کند و نمی دانم این موضوع صحت دارد یا نه ؟! 

مدتی بود ندیده بودمش و فکر می کردم مُرده ولی امروز که دیدمش باز ذهنم درگیر ِ او شد... 

 

 

قسمتی از متن ِ کتاب ِ « آتش ِ بدون ِ دود » جلد ۷ : 

 

من برای آنکه بتوانم قدمی در راه ِ نجات ِ انسان ِ آفریقائی بردارم ، باید که پیش از آن ، اولین قدم ها را در راه ِ نجات ِ انسان های ایرانی بردارم. من باید راه بروم تا به آفریقا برسم و این راه رفتن ، ابتدا روی این خاک ، خاک ِ اجدادی ِ من اتفاق می افتد .  

 

شرط ِ رسیدن به قُلّه ، راه افتادن از پای قُلّه است . من جهان وطنی هایی را که گمان می کنند همیشه بیگانگان به کمک احتیاج دارند نه خودی ها ، نمی فهمم ، و بیش از این ، آنها را متقلب های بزرگی هم می شناسم که فوق العاده بُز دل اند و بر جامه ی بُز دلی هایشان ، نام ِ « جهان وطن » می گذارند . اینها ، همین شبه ِ روشنفکران ِ خودمان هستند که دلشان برای لومومبا شور می زند ، نه برای .... 

 

من زورم نمی رسد کارگران ِ همه ی جهان را نجات بدهم . من فقط می توانم ، نهایتاً ، در سرزمین ِ تاریخی ِ خودم ، حکومتی را به سود ِ دردمندان به پا کنم... 

 

  

تَه نوشت ۱: امروز مردی ، زنی را در کوچه به باد ِ کُتک گرفته بود ... چند شب پیش چند ناشناس به سوپر مارکت ِ کوچک ِ محله حمله کرده و چاقوئی بر گلوی ِ جوان ِ صاحب ِ سوپر مارکت گذاشته و دخلش را خالی کرده بودند ... فردا چه در انتظارمان است ؟! 

 

تَه نوشت ۲: از ۲۵ خرداد ، طرح ِ ضربتی ِ مبارزه با بد حجابی و اینا برای بار ِ چَندُم !  

مُشکل ِ دیگه ای که در جامعمون نداریم خداروشکر، نه بیکاری ، نه بی پولی ، نه ... ! مردم ِ عزیز ِ کشورمون البته خصوصاً جوانان ِ محترم ، اگه فقط کمی مراعات کنن و همکاری کنن همین بزرگترین مشکلمون هم حل بشه دیگه کشورمون از هر لحاظ نمونه می شه ! باور کنین !

دوستت دارم ماسک ِ قورباغه ای ِ سبز رنگ ِ خندان

روزهای تعطیل برای همه برابر با تا لِنگ ِ ظهر خوابیدن و خوش خوشان شدن نیست . در این روزها بعضی ها سر ِ کار می روند مثل ِ من ! بله ، کار کردن در کتابفروشی اینها را هم دارد خب ! البته نه اینکه اصلاً تعطیلی نباشد ، فقط سه روز ِ عاشورا ، تاسوعا و رحلت ِ امام . 

  

پنج شنبه به من گفتند که این سه روز را تعطیلی چون مسئول کتابفروشی مسافرت تشریف داشتند و من با این خیال که سه روز تعطیلم به خانه آمدم و اواخر ِ روز ِ شنبه که در مترو نشسته بودم و در راه ِ برگشت از تهران ، در افکار خودم غرق بودم گوشیم زنگ خورد و گفتند که نه ، فردا تعطیل نیستی ، پاشو بیا سر ِ کار ! ای بابا خب اینو پنج شنبه بگو دیگه ! من به نظم و برنامه ریزی خیلی حساسم ، به اینکه وقتی یک چیز را می گویند هِی عوضش نکنند ، تغییرش ندهند ، فکر ِ دیگران هم باشند که با اعلام ِ برنامه ی شما برای خود برنامه ریزی می کنند . اصلاً شاید من رفته بودم مسافرت یا چه می دانم برنامه ی دیگری داشتم... 

 

خلاصه صبح ِ روز ِ تعطیلمان هم زود از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم بری رفتن سر ِ کار . نه اینکه از رفتن سر ِ کار ناراحت باشم ، نه ، این کار را دوست دارم فقط از بهم ریختن برنامه هایم ناراحت و عصبی می شوم گاهی که البته سعی کردم آرامشم را حفظ کنم . از تاکسی که پیاده شدم باید مسیر ِ ۵ دقیقه ای را تا محل ِ کارم پیاده روی می کردم که عجیب این مسیر ِ کوتاه را دوست دارم و دلم می خواست طولانی تر بود ! مغازه ها تک و توک باز بودند و خیابان ها خلوت بود . هوا نه خیلی گرم بود و نه خیلی خُنک ! نسیم ملایمی می وزید که خنکای خاص و دلنشینی داشت . خانواده ای از روبرویم می آمدند که جلوی ویترین ِ تک و توک مغازه های باز لحظه ای مکث می کردند و دوباره راه می افتادند . پسر کوچکشان با ماسک ِ سبز رنگ ِ قورباغه ایَش که نیشش تا کجا باز بود ، از همان دورتر ها به من خیره شده بود و وقتی نزدیکم شد توانستم چشمان ِ گردش را که پُر از نگاه های شیطنت بار بود و به جای چشمهای قورباغه خیره ام شده بودند ، ببینم و ناخواسته خنده ای کردم به چهره ی قورباغه ای ِ خندانش و انگار خنده ی او را هم از پشت ِ ماسکش حس کردم که چه لذتی می برد از زدن ِ آن ماسک به صورتش و در واقع عجیب و خاص بودنش بین ِ دیگران و حتی اعضای خانواده اش و از دیدن ِ نگاه های دیگران که دیدن ِ یک ماسک ِ ساده روی صورت ِ یک پسربچه برایشان جالب بود یا کسانی که برایشان شاید جالب نبود اما چون هر چه بود چهره ای متفاوت از او ساخته بود نگاهش می کردند و حتی نگاه های بی روحشان ذره ای هم تغییر نمی کرد . اما من خنده ای که به او کردم تا لحظاتی بعد از رد شدنش هم روی لبهایم باقی ماند و هنوز چهره ی سبز ِ خندان ِ قورباغه ایش در خاطرم مانده و از صبح بارها و بارها مرورش کردم و پیش ِ خودم گفتم کاش تمام ِ آدمها به جای آنکه هزار جور ماسک های متفاوت به چهره شان بزنند که حتی تشخیص دادنش از چهره واقعیشان سخت است ، می شد از همین ماسک های خندان ِ کارتونی به چهره بزنند که آدم با دیدنشان ناخواسته خنده اش می گیرد و پیش ِ خودش می گوید کاش من هم یکی از همین ماسک ها داشتم تا چهره ی غمگینم را پشت ِ آن مخفی کنم و خنده ای تا بناگوش باز تحویل ِ آدم های دور و برم بدهم تا شاید آنها را هم وادار به خندیدن کنم .  

 

خلاصه به کتابفروشی رسیدم و البته پشت ِ درهای بسته اش باید منتظر می ماندم . به من گفته بودند چون روز ِ تعطیل است ۱۰:۳۰ بیا که بنده ۱۰:۲۵ دقیقه اونجا بودم و دقیقاً تا ۱۱:۱۵ دقیقه جلوی در ِ کتابفروشی منتظر بودم و در این میان البته تماس هایی هم باهاشون گرفتم و هی داریم میائیم و داریم میائیم که نیامدند و تصمیم گرفتم برگردم خانه ! عصبی شده بودم و توپم پُر بود . خیلی از کتابفروشی دور نشده بودم که زنگ زدند که ما رسیدیم و شما کجائید که گفتم دارم بر می گردم خونه . اما برگشتم ، برگشتم تا حرفهامو بهشون بزنم چون چندین بار این اتفاق برام افتاده بود و یه سری بی نظمی های دیگه هم ازشون دیده بودم که رفتم و حرفهامو زدم و البته عذرخواهی کردند و حق رو به من دادند و قول دادند که این بی نظمی ها رو از بین ببرند و ... 

 

من سعی کردم که دیگر به این موضوع فکر نکنم و روزم را خراب نکنم ولی به آن ماسک ِ سبز رنگ ِ خندان ِ قورباغه ای باز هم فکر خواهم کرد. به چشمان ِ گرد و پر شیطنتی که از پشت ِ آن ماسک نگاهم می کردند و شاید منتظر ِ عکس العمل ِ من بودند و به خنده ای که ناخواسته تحویلش دادم . دوستت دارم ماسک ِ خندان ِ سبزرنگ ِ قورباغه ای یا ماسک ِ قورباغه ای ِ سبز رنگ ِ خندان یا ... 

 

 

تَه نوشت ۱: اگر بعضی جاها یک کلمات یا جملاتی را هی تکرار کردم ببخشید ، دست ِ خودم نیست . گاهی مرض ِ تکرار می گیرم . 

 

تَه نوشت ۲: رانندگان محترم ِ تاکسی نمی دانم چرا وقتی اسکناس ِ ۵۰۰ تومانی را به دستشان می دهی می گیرند و پرتش می کنند پیش ِ بقیه ی اسکناس ها و زود سرشان را بر می گردانند به سمت ِ پنجره ی بغل دستشان و یک جورهایی خود را به آن راه می زنند ، انگار نه انگار که الان ۵۰ تومان ِ من را بالا کشیده اند . البته بعضی هایشان هم بلافاصله یک سکه ی ۵۰ تومانی یا دو سکه ی ۲۵ تومانی در دستانم می گذارند . با آن ۵۰ تومان نه من گدا می شوم و نه آن رانندگان پولدار ، فقط وجدان ِ کاریشان را ثابت می کنند یا زیر ِ سوال می برند ... می دانم که الان می خواهید بگوئید کدام وجدان ِ کاری ؟! مُردن این چیزا !!! 

 

تَه نوشت ۳: امروز و دو سه روز ِ قبلش دلتنگت بودم ، یعنی دلتنگ ترت بودم . یاد ِ کتابفروشی ِ کفشدوزک و نشستنمان در پارک ِ کنارش که اولین بار آنجا برایم آواز خواندی ! چقدر دلم هوای ِ آنجا را کرده... زمان تُند تُند از ما فرار می کند اما خاطرات همیشه دنبال ِ ما می آیند... 

 

تَه نوشت ۴: این روزها خیلی فرصت نمی کنم پای نت بشینم و خیلی وقته به خیلی از شماها سر نزدم و واقعاً دلم برا نوشته هاتون تنگ شده ! فقط خواستم بدونید اینکه دلم برا نوشته هاتون تنگ شده... سر ِ فرصت میام و می خوونمتون !  راستی من در پست ِ قبل ثواد را با این ث نوشتم و فرداش که داشتم مجله می خووندم دیدم سواد با س است . حالا من ماندم که چرا من سواد را با ث نوشتم ؟! آخه من ثواد با ث رو یک جائی دیدم و برام آشنا بود ؟! کدوم درسته الان ؟! 

 

 

تَه نوشت ۵: هر بار تصمیم می گیرم یه پست ِ کوتاه بنویسم اما تا شروع به نوشتن می کنم به آخرش که می رسم می بینم باز هم نشد که نشد ! اگر راه ِ حلی دارید که کارساز است و کمک می کند که خیلی زیاده نویسی و روده درازی نکنم لطفاً بی تعارف بگوئید من هم قول می دهم اصلاً به دل نگیرم و ناراحت نشوم و اشکم دم ِ مَشکم نباشد و اینا ! ( آیکون ِ فلوت زن در حالی که نوای غم سر می دهد و دلشکسته شده از دوستان و بلال بلال می خواند و ... ) ( خب یهو می نوشتم آیکون ِ فلوت زن ِ بی جنبه ی انتقاد ناپذیر )