X
تبلیغات
نماشا
رایتل

چیز مهمی نیس ، حوصله نداری ، برو !

پنج‌شنبه 29 اردیبهشت 1390 ساعت 20:32

گاهی وقتا چقد دلم می خواد حرفای بی ربط بزنم !  

انگار ذهنم هذیون می گه ! 

دلم می خواد ازین جا بگم ، ازون جا بگم !  

از زمین ، آسمون ، آدمای دور و برم ، دو تا سگی که هنوز توو کوچه ولواَن ،اول یه دونه بود که یه مدتی اثری ازش نبود و فک کردم کشتنش ولی دوباره سر و کلش پیدا شد اونم با یه سگ ِ دیگه ! البته دیگه از زوزه کشیدنای شبانشون خبری نیست و ظاهراً یکیشون زخمیه و اون یکی هی دور و برش می پلکه !  

 

نمی دونم شاید آدم تنها که می شه پُر حرفم می شه ؟!

  

این همسایه بغلیمون امروز فریادهایی سر ِ پسرش می زد که ، خدا نصیب نکنه ! زنه مثل ِ فیونا ( زن ِ شِرک ) می مونه ، هیکل گُنده ، همچینم از پله ها گورپ گورپ بالا پائین می ره که فک می کنی غول اومده ! کلاً خانوادگی این مدلی راه می رن ، با شدت پاهاشونو می کوبن روو زمین ! فک کنم اینم یه جور اعتماد به نفس ِ در نوع ِ خیلی شدید و البته کاذبش ! تا دلتون هم بخواد صداست که ازین خانواده در میاد ، صدای صحبت کردن ِ خودشون که هیچ چی بیشتر شبیه ِ فریاد زدنه ، صدای تلویزیون ، دزدگیر ِ ماشین ، درب ِ منزل و...  

 

روبروی خونمون یه درخت ِ توت ِ که همینجور توتاش می ریزه روو زمین و هر وقت از پنجره بیرونو نگاه می کنم چند نفر دورش جمع شدن و توت می خورن یا پسر بچه ها ازش آویزونن و توت می کَنَن ! منم پریروز از توتاش دو تا گذاشتم توو دهنم ، شیرین بود ! حیف ِ این توتا نیست همینجوری می ریزه زمین حرووم می شه ، آخه من توت ِ سفید خیلی دوست دارم ! 

 

امروز همش سعی کردم کارای عقب افتادمو انجام بدم که از شنبه که می خوام برم سر ِ کار کارام روو هم تلنبار نشه ! روز ِ نسبتاً خسته کننده ای بود برام ! ازین به بعد یک جمعه در میون هم سر کارم و فک کنم تعطیلی کم داشته باشم ولی خب چندان مهم نیست ، مشغول باشم برام بهتره ، کمتر فک می کنم ! 

 

راستی امروز پنج شنبه ست ، چقدر دلم می خواست امروز بهشت زهرا بودم ! یه مدته خیلی دلم هوای اونجارو کرده ، بخصوص که نتونستم سر ِ مزار ِ شیرزاد برم و دلم می خواد حتماً یه روزی این کارو بکنم ! دلم برا بابا بزرگم هم تنگ شده ! البته بیشتر دلم برا فضای اونجا ، آرامشی که تووش موج می زنه تنگ شده و گرنه با اونائی که رفتن از همین جا هم می شه حرف زد !  

 

کلاً دلم یه جوریه امروز ! یه کم گرفته ، نمی خوام بزارم این دل گرفتگی شدت پیدا کنه ، نمی خوام بزارم حالم دوباره بد شه ! باید بزنم بیرون ! پس رفتم !  

 

 

تَه نوشت : برای دوست داشتن ِ هر نفَس ِ زندگی ، دوست داشتن ِ هر دَم ِ مرگ را بیاموز  

و برای ساختن ِ هر چیز ِ نو ، خراب کردن ِ هر چیز ِ کهنه را 

و برای عاشق ِ عشق بودن ، عاشق ِ مرگ بودن را . 

( نادر ابراهیمی کتاب : بار ِ دیگر ، شهری که دوست می داشتم )

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo