X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

لحظه ها می گذرند...

شنبه 7 خرداد 1390 ساعت 21:43

شب ِ تولدم کاملاً غافلگیر شدم ! از سر ِ کار اومدم ، خونه تاریک ِ تاریک بود . دَرو که بستم ، یه دفعه صدای موزیک تولد تولد بلند شد و چراغا روشن شد و بعدم ماچ و بوس و بغل بود که امونم نمی داد . راستش یهو یه ذوقی کردم ، آخه اولین بارم بود توو تمام ِ عمرم که یه جشن ِ تولد داشتم ، البته خیلی مختصر و کوچیک بود ولی برام خیلی ارزشمند بود . 

دور ِ هم لحظات ِ شادی رو سپری کردیم ، مدتها بود یه جشنی چیزی نداشتیم و انگاری خیلی دلم یه همچین دور ِ همی ای می خواست ! شام خوردیم و بعدش رقص ِ چاقو راه انداختیم ، مراسم شمع فوت کُنون و کیک بُرون و کادو گیرون و عکس گیرون و بعدم یه کم رقص و بعدم کیک خُورون و خووندن آوازهای دسته جمعی ! خیلی خوش گذشت ! همین اتفاق شب ِ تولد ِ ۲۶ سالگیمو برام یه شب ِ خاص کرد !  

 

این ننه نُقلی هم یکی از کادوهای تولدم بود !  

 

 

آخر ِ شب که مهمونی تموم شد ، توو رختخواب که بودم داشتم به چند ساعت ِ قبل فکر می کردم ، به تموم ِ لحظاتی که گذشت که چقدرم خوش گذشت ! داشتم به این فکر می کردم لحظات ِ زندگی ، چه لحظات ِ شادش ، چه لحظات ِ پُر غمش همه خیلی زود سپری می شه و تبدیل می شه به خاطره ! هیچ لحظه ای موندگار نیست ، هیچ تلخی و شیرینی ای موندگار نیست ! هیچ خوشی و غمی موندگار نیست ! آدمای دور و برمون هم موندگار نیستن ! معلوم نیست مثلاً سال ِ دیگه آدمایی که توو مهمونی ِ شب ِ تولدم بودن بازم باشن و بتونیم دور ِ هم جمع بشیم ! اصلاً معلوم نیست خودم باشم که شب ِ تولدی هم داشته باشم ؟!  

 

خاطرات و عکس ها و یادگارهایی که برای آدم می مونن خوبن ، هرچند گاهی آدم با دیدنشون دلش می گیره و بُغض می کنه ! بعضی وقتا دلت می خواد که مثلاً بعضی اتفاقاتی که توو زندگیت افتاده چه خوش و چه ناخوش فراموش کنی تا هربار با به یاد آوردنش بُغض نکنی و حسرت نخوری ولی فراموشی هیچوقت اتفاق نمی افته ، شاید اون خاطره به مُرور ِ زمان کمرنگ و کمرنگ تر شه و ته ِ صندوقچه ی خاطرات ِ ذهنت زیر ِ یه خروار خاطرات ِ دیگه پنهوون شه ولی هیچوقت کاملاً از بین نمی ره ! لابد یه دلیلی داره که ذهن ِ ما همه چیز رو در خودش ثبت می کنه ، لابد لازمه که این اتفاق بیافته ، شاید باید گاهی با یادآوری ِ بعضی خاطرات و اتفاقات درس بگیریم یا درسی که گرفتیم و دوباره به خاطر بیاریم . به هر حال یه دلیلی داره و گرنه خدا که براش کاری نداشت یه جوری ذهن ِ مارو می آفرید که اصلاً حافظه ی بلند مدت نداشتیم یا لااقل بخشی که مربوط به ثبت ِ خاطرات بود نداشتیم ، یا یه دکمه ای چیزی بود که هر خاطره و اتفاقی که نمی خواستیم توو ذهنمون بمونه حذفش می کردیم ! 

 

دارم فک می کنم گیرم که یه همچین سیستمی روو بدنمون بود ، مثلاً می تونستیم خاطرات و اتفاقاتی که برامون خوشایند نیست رو حذف کنیم ، خب حالا من کدووم خاطرات و اتفاقات رو حذف می کردم ؟!!!!!! 

 

هر چی فک می کنم ، حتی تلخ ترین خاطرات رو هم دوست ندارم حذف کنم ، وقتی اونا حذف بشن انگار کل ِ تجربه هامونم باهاشون حذف می شن ، این تجربه ها برامون حُکم ِ سابقه کارو دارن ، انگاری لازمه که باشن ، همینان که به مرور خط و خوط روو صورتمون می ندازن ، موهامونو سفید می کنن ، روحمونو قوی می کنن و قلبمون رو پُر از خاطر و یاد ! همینان که شاید به مرور حتی شخصیت ِ مارو بسازن !  

 

واقعاً که زندگی چقدر عجیبه !!! 

چقدر گذراست !!! 

چقدر ناپایداره !!! 

 

 

تَه نوشت ۱: محیط ِ کارم روو دوست دارم طوریکه دیروز که تعطیل بودم دلم تنگ شده بود ! با همکارام صمیمی تر شدم و همه چیز نسبتاً خوبه ! قراره فروشگاه رو گسترش بدن و این به نظرم اتفاق خوبیه ! بهرحال خداروشکر می کنم که کاری رو که دوست داشتم قسمتم کرد . 

 

تَه نوشت ۲: فردا کلاس دارم دوباره ، جلسه ی دوم ِ کلاس ِ ( یونگ ) ! خیلی خوشحالم ! خیلی ! واقعاً برای رسیدن ِ زمان ِ کلاس لحظه شماری می کنم .  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo