X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیروز راه ِ بهشت گلباران بود...

شنبه 4 تیر 1390 ساعت 23:14

دیروز بهشت ِ زهرا بودم ، مراسم ِ هفت ِ یکی از فامیلهامون بود . هوای خوبی بود ، نه گرم و سوزان ، نه طوفانی . مُلایم بود ، نسیم ِ خنکی می وزید . درون ِ قاب ِ عکس ِ چوبی به ما خیره شده بود ، به ما که نه ، نگاهش به دوردست ها سفر کرده بود . مرد ِ خوبی بود ، آرام و ساکت . نمونه ی یک شوهر ِ مهربان و همراه برای همسرش و یک پدر ِ محکم و دلسوز برای فرزندانش . این را از گریه ها و ضجه های همسر و دخترانش می شد فهمید . نمونه ی یک مرد بود ، مرد ِ واقعی . این را از گریه های خواهران و دوستان و فامیل و همسایگانش می شد فهمید . 

 

بعد از فوت ِ بابا یَدی  این اولین مجلس ِ ختمی بود که تووش شرکت می کردم . چقدر بزرگ تر شده بودم و چقدر دیدگاهم متفاوت تر شده بود ، هم نسبت به ۱۵ سال پیش و هم حتی نسبت به یک سال ِ پیش . با قضیه ی مرگ خیلی راحت کنار میام و اصلاً به مرگ خیلی علاقمند شدم. احساس می کنم ترسی از مرگ ندارم . به نظرم مثل ِ یک شروعه ! آغاز ! آغاز ِ سفری جدید و پُر فراز و نشیب و در عین ِ حال لذت بخش و پُر بار . کشف ِ دنیائی جدید و پیدا کردن ِ پاسخ های تمام ِ سوالاتی که داری و تمام ِ مجهولات ِ ذهنی . مثل ِ زندگی که پُر از ناشناختست و کشف ِ تمام ِ این ناشناخته ها و فهم و درکشون در عین ِ حال که پُر رنجه ، لذت بخشه و ارزشمند و همانطور که هر چیزی بهائی داره و ارزان بدست نمیاد که اگر ارزان باشه پس باارزش نیست ، زندگی کردن هم بهائی داره ، درک ِ ناشناخته ها هم بهائی داره ، تکامل ِ روح هم قطعاً بهائی داره ! پس اگر رنجی رو متحمل می شیم باید بدونیم که رنج ها ، زخم ها و ... همه برای درک و شناخت ِ بیشتر و تکامل ِ روحمون لازمه !  

 

چند ردیف آن طرف تر مادری فوت شده بود و مدّاحی ناله ی مادر مادر سر داده بود و حضّار گریه می کردند . زنی هندوانه قاچ کرده بود و درون ِ سینی نامنظم چیده بود و به هر کس که می رسید هندوانه تعارف می کرد برای خیرات ! وقتی مدّاح ِ ما شروع به خووندن کرد هر شعر ِ سوزناکی که دلش می خواست می خووند و هر حرف ِ جانکاهی که می تونست به زبون ِ می آورد و سوز و گدازش رو هم زیاد می کرد تا اشک ِ مردم رو بیشتر در بیاره و تا صدای ناله های جگر خراش ِ دختر ِ بزرگ ِ مرحوم رو نمی شنید که « بابا ، بابا » می کرد ، آرووم نمی گرفت ! چقدر دلم می خواست یه لحظه ، فقط یه لحظه خفه خون می گرفت و اجازه می داد همه توو سکوت ِ خودشون غرق بشن و اون دختر هم با آرامش گریه هاشو بکنه و آرووم بگیره ! هر چند اون مدّاح در مقابل ِ دقیقه ای ۱۰۰۰ تومنی که می گرفت باید هم اونجوری روضه ی رقیه و زینب می خووند و به گریه های آرووم ِ اون دختر بسنده نمی کرد . فقط نفهمیدم این اتفاق چه ربطی به کربلا و رقیه و زینب و حسین و سر ِ بُریده ی اون بزرگوار داشت ؟!!!! 

 

دختر ِ بیچاره ی اون مرحوم هم تا داغ ِ دلش تازه می شد و اندام ِ لاغر و استخونیش رو در آغوش ِ خاکی ِ پدر رها می کرد و گریه و ناله سر می داد ، زود دورش جمع می شدن و زیر ِ بغلش رو می گرفتن و چیزهایی در ِ گوشش می گفتن و بلندش می کردن . چرا نمی زاشتن گریه کنه آخه ؟! الان گریه نکنه پس کِی گریه کنه ؟! او هم با از دست دادن ِ پدر ، یک مرگ ِ دنیوی رو تجربه کرده ، داره رنج می کشه و با این گریه ها در حال ِ بیان و ابراز ِ رنجشه ، تا خالی شه ، تا بتونه دوباره قدرت بگیره ، بزارین توو آغوش ِ خاکی ِ پدر گریه کنه تا سبُک شه ، تا آرووم شه ، تا باور کنه که ازین به بعد ِ جسم ِ بابا نیست ، اما روحش همیشه مراقبش خواهد بود و هواشو داره ! آخه یه بابا هیچوقت دلش طاقت نمیاره که دخترش رو تنها رها کنه ! 

 

روح ِ باباهای آسمونی شاد ! 

 

قدر ِ باباهای زمینیمونو که روح ِ آسمونی دارن ، بدونیم ! 

 

 

تَه نوشت ۱: پسراش محکم و مردونه ایستاده بودن و به قبر ِ بابا خیره شده بودن ، به خواهرشون که صورتش رو روی قبر ِ بابا گذاشته بود و هِق هِق گریه می کرد . می تونستم بفهمم بار ِ غمی رو که روی قلبشون و بار ِ مسئولیتی که روی شونه هاشون سنگینی می کرد ، که ساکت بودن اما شونه هاشون می لرزید... 

 

تَه نوشت ۲: از لحظه ای که وارد ِ بهشت ِ زهرا شدیم به یاد ِ شیرزاد بودم . دلم می خواست سری به مزارش بزنم ولی تنها نبودم و اختیارم دست ِ خودم نبود و از طرفی یادم نبود که در کدام قطعه ازین بهشت خانه دارد . از دور براش فاتحه ای خووندم و سلامی کردم . 

 

تَه نوشت ۳: تنها مرگ و عشقند که همه چیز را دگرگون می کنند. « جبران خلیل جبران »

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo