X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

هم سَرگردانم هم سَر گردان !

پنج‌شنبه 23 تیر 1390 ساعت 23:03

دو سه روز پیش ، صبح که از خواب بلند شدم ، وقتی توو جام نشستم دنیا دور ِ سرم چرخید . چشمامو بستم و دوباره باز کردم ، بازم دیدم دنیا داره دور ِ سرم می چرخه ! انگار جای ِ من و دنیا عَوَض شده باشد ، بر عکس ِ کودکیام این بار من ثابت وایساده بودم و دنیا دورم می چرخید  . یا انگار سوار ِ یه چرخ و فلک ِ تند شده بودم ، تمام ِ چیزهایی که دور و برم وجود داشت همه با حالتی چرخشی و تند از جلوی چشمام می گذشتن ! دوباره خوابیدم و چشمامو بستم و دوباره بلند شدم نشستم و چشمامو باز کردم . همونطوری بود و این چرخیدن ها ادامه داشت ! پاهامو گذاشتم روو زمین و از جام بلند شدم ، هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که کم مونده بود بخورم زمین ، تلو تلو می خوردم . دستمو گرفتم به دیوار و چند قدم دیگه برداشتم ولی فایده ای نداشت ! دوباره برگشتم به رختخواب ! اونروز سر ِ کار نرفتم و دو ساعت دیگه خوابیدم ! وقتی بلند شدم هنوز سرم گیج می رفت .  

 

با زور ِ آب قند و عسل یه کم حالم میزون تر شد و تونستم خودمو به درمونگاه برسونم . دکتر یه سری سوال ازم پرسید و جواب دادم و

- عصبیه ! 

- ... . 

- خوابت چطوره ؟ 

- نهایت  ۶ ساعت در شبانه روز . 

- اونوخ عمیق می خوابی ؟ 

- فک کنم . 

- یعنی صدایی چیزی بیاد بیدار نمی شی ؟ 

- چرا ، به کوچکترین صدایی یا تکونی از خواب می پرم . 

- خُب ، این که عمیق نیست ! کسی که فقط ۵ ، ۶ ساعت در شبانه روز می خوابه باید انقدر خسته باشه که اگه خوابید با هیچ صدایی بیدار نشه ! این خواب ِ تو هیچ فایده ای نداره ، روزا که کلی از نظر ِ جسمی خسته می شی و شب ها هم دیر خوابت می بره و خوابت هم عمیق نیست ، اونوخ انتظار داری سرگیجه نداشته باشی ؟! 

  سابقه ی افسردگی داری ؟ 

- بله ! 

- کِی ؟ 

- همین یه سال ِ اخیر ، الانم پیش ِ روانشناس می رم . 

- پس خیلی بیشتر باید مواظب باشی ! 

- ... . 

 

زیر ِ سِرُم خوابیده بودم و قطره قطره وارد شدنش به خونمو حس می کردم . درد ِ آمپولی که زده بودم و درد ِ دستم یادم رفته بود . هر از گاهی به صدای ناله های خانومی که روو تخت ِ بغلی خوابیده بود گوش می کردم و دوباره چشمامو می دوختم به سرُمم ، به قطره هایی که نه تُند و نه کُند وارد ِ یه شلنگ ِ باریک می شدن و یه مسیر ِ نسبتاً طولانی و پر پیچ و خم رو طی می کردن و وارد ِ بدنم می شدن... 

 

برام یه قرص ِ آلپرازولام و یه قرص ِ ضد ِ سر گیجه نوشته ! ۴ تا هم آمپول ِ ویتامین دارم . دکتر روانشناسم گفت آلپرازولامو نخورم ، لازم نیست ، گفت بهت مدیتیشن یاد می دم تا اینجوری خودت رو آرووم کنی ! یادم داد و دو روزیه دارم تجرُبش می کنم ، حس ِ خوبی بهم می ده ! 

 

 

 

تَه نوشت ۱: هفته ی پیش دوباره اسمم رو نوشتم برای کلاس ِ فلوت تا ادامش بدم . دیروز کلاس بودم ، خیلی خوب بود ! این استادم بهتر از استاد ِ قبلیمه ! ازم راضی بود و چند درس رو در یک جلسه باهام کار کرد و قرار شد تا هفته ی دیگه حسابی تمرین کنم . با هم دو نوازی هم کردیم . 

 

دکتر ِ روانشناسم گفت : چرا فلوت ؟ 

گفتم : آخه دوستش دارم . 

گفت : آخه صدای فلوت غم داره ، برای روحیه ی تو ... 

گفتم : خُب فلوتو بخاطر ِ همون غمش دوست دارم . 

لب هاشو سفت به هم فشار داد و نگام کرد .  

گفتم : تصمیم دارم برا کلاس ِ آواز هم ثبت ِ نام کنم ، با استادش هم صحبت کردم . خیلی علاقه دارم و فک کنم این کلاسا برا روحیم خیلی خوبه . 

بازم آرووم نگام کرد و بعد از چند لحظه مکث لبخندی زد و گفت : خوبه ! ازین به بعد می گیم توو کلاس برامون آواز بخونی ! و خندید . 

منم خندیدم. 

 

تَه نوشت ۲: حال ِ این روزهام عین ِ دریا متلاطم است . گاهی آرام و گاهی موّاج و طوفانی ! وقتی داری از درون تغییر می کنی ، درد را بخوبی حس می کنی ! بی تاب شدن ها ، بغض و گریه های گاه به گاه ، دلتنگی ها ، نیاز به تنهائی ، سکوت و خلوتی باید طبیعی باشد . تمام ِ روزهایم اینگونه سپری می شوند . یک سال است که اینگونه ام و این روزها کمی بیشتر ! گاهی سرگردانم ، گُمَم ! نمی دانم کجا ایستاده ام ؟! اما هر روز به اَسرار ِ تازه تری درباره ی خودم و حال و روز ِ این روزهایم ، پس از کنکاش و جست و جو های وقت و بی وقت در گذشته ها و خاطرات ِ ریز و درشت ، می رسم . سعی می کنم خوب درک کنم که چه بوده ام و قرار است چه بشوم ! رنج هایم را ریشه یابی می کنم . لحظه لحظه هایی که می گذرانم را حس می کنم ، خوب حس می کنم ! انگار قرار است از لوله ی باریک ِ یک ساعت ِ شنی عبور کنم و فُرم ِ تازه ای بگیرم یا از یک صافی که ناخالصی هایم را بگیرد و تازه تر و شفاف ترم کند . دلم یک تغییر ِ بزرگ ِ  بیرونی می خواهد ، تغییری که زیاد به خودش و عواقبش فکر می کنم و گاهی هم ترس بَرم می دارد ، نمی دانم توانش را دارم ، از پَسش بر می آیم ؟! اما به قول ِ دکترم ، تا از درون به خوبی خود را تغییر ندهم هرگز قدرتی نخواهم داشت تا آن تغییر ِ بیرونی را ایجاد کنم . دارم تلاش می کنم ! سخت است ، خیلی سخت است ! اما دارم تلاش می کنم... 

 

تَه نوشت ۳: چیست ؟ 

دوری ِ راه خسته ات می کند ؟ 

درون ِ چشمانت مرا چیزی خسته نمی کند . 

چه مشتاقانه می خواهم گُم شوم ،  

اما چه وحشتناک است جاده ای که نتوانم در آن گُم شوم... 

                                                                                                                « نزار قبّانی »

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo