X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آخه بی خیالی که دَوای درد نمی شه...

چهارشنبه 26 مرداد 1390 ساعت 23:21

فکر ، فکر ، فکر... 

نمی شه فک نکرد ، با وجود ِ این همه اتفاقای عجیب غریبی که برات می اُفتن و احساس می کنی که همشون یه نشونه اَن ! گاهی می مونی که واقعاً چی می خوان بهت بگن ، چی رو بهت بفهمونن ؟!!  

 

وقتی دو تا تیکه کاغذ که در واقع یادگاری هایی هستن که خیلی برات عزیزن و نزدیک به یکساله که توو کیف ِ پولت قایمشون کردی تا هر وخ بیرون هم می ری پیشت باشن و دست ِ هیچکس بهشون نرسه ، که یجورایی خیلی خیلی محرمانه اَن برات و از طرفی نزدیک به ۷ ، ۸ ماهی هست که بازشون نکردی و همونطور تا خورده ، موندَن توو مخفی ترین جای ِ کیفت ، چون دل ِ باز کردن و خووندنشون رو نداشتی و تازه نزدیک به یه هفته بود که خیلی خیلی بهشون فک می کردی که این جرئت رو به خودت بدی و برای آخرین بار بخوونیشون و اگه اشک و سوز ِ دلی باقی مونده ، بیرون بریزی و بعد هم از بین ببریشون تا خیالت راحت شه که هیچوقت دست ِ کسی بهشون نمی رسه و برای همیشه تنها توو یاد ِ خودت باقی می مونه ؛ درست توو همین زمان که بعد از کلّی کلنجار رفتن با دلت تصمیمتو می گیری که این درست ترین کار ِ و باید توو همین روزا انجامش بدی ، کیف ِ پولت رو سر ِ یه اتفاق ِ ساده گُم می کنی ، اونم توئی که هیچوخ توو عُمرت چیزی گُم نکردی ، دُرس یه هفته بعد از گُم شدن ِ اِتودت ! کیف ِ پول و محتویاتش مهم نبود ، اما اون دو تا کاغذ... خدای من ! ... بعد از چَن روز یه نفر زنگ می زنه و آدرسی بهت می ده که بری کیف ِ پولت رو تحویل بگیری . خوشحال می شی ! سریع راه می اُفتی و می ری به اون آدرس ، بی هیچ سوالی کیف ِ پولت رو تحویلت می دن ، گویا یه نفر پیدا کرده و داده بهشون ! کیف رو باز می کنی ، چَن جاش پاره شده ، پولارو که حدود ِ پونزده هزار تومنی می شد برداشتن ، تمام ِ جیب هاشو زیر و رو کردن و یه سری کاغذ ماغَذا و کارت ِ ویزیتهای مختلف ، به اضافه ی کارت ِ عابر بانکتو همینطور قاطی پاتی گذاشتن تووش ! اما اون دو تا کاغذ ، اون دو تا کُجان ؟! هر چی کیفو زیر و روو می کنی اثری ازشون نیس ! آخه اون دو تا تیکه کاغذ به چه درد ِ اون یارو می خورده ! اون دو تا برای من خیلی ارزش داشتن ، آخه چیکارشون کرده ؟! چرا برشون داشته ؟! چرا همه چیمو گذاشته توو کیف ، فقط اون دو تا کاغذو...؟!!!! این می شه که گیج و سر درگُم بر می گردی خونه ! این می شه که می مونی توو این همه اتفاقی که توو این مدت برات افتاده و می افته ، خواب های عجیب و غریبی که می بینی ، حس می کنی همه شون یه نشونه اَن و چیزی می خوان بگن ، حکمتی دارن !  

نمی شه فک نکرد ! نمی شه ! گاهی انقدر غرق می شم توو خودم که دنیای اطرافم یادم می ره !  

 

خسته ام ! خیلی خسته ام این روزا ! دلم یه مدت نبودن می خواد ، هیچ جا نبودن ! به چشم ِ هیچکس دیده نشدن ! یه رهائی از هر چی باید و نبایده ، هر چی قید و بنده ! دلم برای خودم بودن می خواد ! فقط برای خودم باشم و بس ! یه خلاء ، یه تنهائی ! یا بودن در جمعی که خودم آدمهاشو انتخاب کرده باشم ! خیلی وقته که دلم یه مسافرت می خواد اما سفری که تنها برم یا همسفرم کسی باشه که خودم انتخابش کنم ، باهاش صمیمی باشم و باهاش احساس ِ راحتی کنم ! دلم می خواد خودمو بزنم به بی خیالی ... دلم می خواد بکَنم ، از ریشه بکَنم از چیزایی که دست و پامو بستن ... خسته ام ! خیلی خسته ام ! دلم یه دل ِ سیر خندیدن می خواد... خنده های از ته ِ دل ... بی فکر... بی خیال...

نمی شه فک نکرد... نمی شه ... 

 

 

تَه نوشت ۱: این پُست فقط محض ِ درد و دله ! فقط محض ِ خالی شدن ِ ! انقدر پُرم این روزا که با نوشتنش خواستم فقط یه کم ، یه کم سبُک کنم خودمو ! اگه کسی سر نزنه ، نخوونه ، یا بخوونه و کامنتی نزاره  گِله ای نیس ! هیچ گله ای نیس !  

 

تَه نوشت ۲: زمانی که کودکی می خندد ، باور دارد که تمام ِ دنیا در حال ِ خندیدن است  

 و زمانی که یک انسان ِ ناتوان را خستگی از پای در می آورد ، گمان می بَرَد که خستگی ، سراسر ِ جهان را از پای در آورده است .  

چرا ناامیدان دوست دارند که نا امیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند ؟ 

چرا سَرخوردگان مایلند که سَرخوردگی را یک اصل ِ جهانی ِ ازلی - ابدی قلمداد کنند ؟ 

چرا پوچ گرایان ، خود را برای اثبات ِ پوچ بودن ِ جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم ، پاره پاره می کنند ؟ 

آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روح ِ دیگران سرایت کند ، دلیل بر رذالت ِ بی حساب ِ ایشان نیست ؟ 

من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه یی از این سفر ِ دشوار ، گرفتار ِ نا امیدی نباید شد ، من می گویم : به امید بازگردیم - قبل از آنکه ناامیدی ، نابودمان کند . 

 

عاشق ، تکدّی نمی کند . 

عاشق ، حقارت ِ روح را تقبُّل نمی کند . 

عاشق ، تَن به اعتیاد نمی دهد . 

عاشق ، سرشار است از سلامت ِ روح ، و ایمان . 

عاشق ، زمزمه می کند ، فریاد نمی کشد... 

                                                                        ( نادر ابراهیمی ، یک عاشقانه ی آرام )

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo