X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

اینم از این !

دوشنبه 31 مرداد 1390 ساعت 15:02

کار توو کتابفروشی هم به اتمام رسید . دیروز تسویه حساب کردم و اومدم بیرون . یه کم دلم گرفته بود و برای آخرین بار چرخی تووی کتابفروشی زدم و قفسه های پُر از کتاب و لوازم التحریر و ... رو از نظر گذروندم. این آخریا کتاب فروشی بوی ِ مهر گرفته بود . انواع و اقسام ِ دفتر و خودکار و مداد و کیف و جامدادی و کلی خرده وسائل ِ دیگه که هر آدم ِ بزرگی رو هم به وجد میاره ! رفتم سمت ِ قفسه های کتاب که به ترتیب کنار ِ هم چیده شده بودن ، کتاب هائی که وقتی اونجا مشغول به کار شدم ، خودم مرتبشون کردم با توجه به نام ِ نویسنده یا مترجم ِ کتاب . خاکی که رووشون نشسته بود رو گرفتم . کتاب هائی که خیلی هاشونو اونجا ورق زدم و خلاصه وار خووندم . از همون لحظه دلم براشون تنگ شد و احساس کردم دل ِ اونام برام تنگ می شه ! احساس کردم همشون بُغض کرده بودن ! سکوت ِ سنگینی بود . اشک توو چشمام حلقه زده بود و وقتی بهشون گفتم خداحافظ انگار برام دست تکون می دادن ! 

 

دلم می خواس اونجا می موندم ولی گاهی نمی شه ادامه داد . دیگه بد رفتاری ها و بد اخلاقی های مسئول ِ کتابفروشی برام قابل تحمل نبود . احساس می کردم داره به شخصیتم توهین می شه ! من هیچوقت آدمی نیستم که از زیر ِ کار در برم ، کار رو دوست دارم و تا وقتی کار هست ، بدون ِ خستگی و با لذت انجامش می دم و وقتی تموم شد با خیال ِ راحت به استراحتم می پردازم . اما انگار تلاش ها و تقلاهای من برای خوب انجام دادن ِ کار ، به هیچ وجه دیده نمی شد و هر روز برای کم کاری های دیگران ، من مورد ِ بازخواست قرار می گرفتم و ایراد گیری ها و بد عُنُقی ها و حرف های تلخ و نیش دار ِ اون آقا رو تحمل می کردم . البته همیشه از حقم دفاع می کردم و در مقابلش کم نمی آوردم و حرف هامو می زدم و ثابت می کردم که کم کاری از من نیست ولی اون آدم همچنان به کارش ادامه می داد و همین شد که وقتی تصمیم ِ قطعیمو گرفتم که از اونجا برم و بهش اعلام کردم که فقط تا آخر ِ مرداد اونجام ، کمی شوکه شد و بعد از اون ذره ای ، البته فقط ذره ای در رفتارش تجدید نظر کرد ، اما غرورش اجازه نمی داد که ازم بخواد اونجا بمونم ، گاهی با زبون ِ بی زبونی اینو بهم می فهموند ! اما دیگه تصمیم ِ قطعیمو گرفته بودم ، آخه زیر ِ قولش هم زده بود ! اول که برا کار رفتم بهم قول داد که بعد از دو ، سه ماه که به کار وارد شدم حقوقم رو افزایش بده ، که وقتی اواسط ِ مرداد ، راجع به این موضوع باهاش صحبت کردم ، گفت که این کارو نمی کنه و هزار بهانه آورد و صغری و کبری چید که من رو قانع کنه ، که نشدم ! دیروز که حقوقم رو با کلی احترام بهم داد ، با خجالت گفت که حلال کنید اگه یه وقت بد رفتاری ای کردم و می دونم که حقوقی که می دادم خیلی کمتر از حقتون بود و بهم گفت نه اینکه فک کنید دارم تعریف الکی می کنم ، نه ، شما کاری تر از بقیه بچه ها بودید ، متاسفانه بقیه بیشتر برای وقت گذرانی اینجا اومدن و اونطور که انتظار دارم نیستن ! با این حرفاش دلگیری هام برطرف شد و راضی و سبُک از اونجا اومدم بیرون ! ازم خواست که بازم اونجا برم و بهشون سر بزنم . البته منم اونجا خاطرات ِ خوشی داشتم و کارش حقیقتاً برام خسته کننده نبود ، پُر از تنوع بود ، پُر از شوق ، پُر از تازگی و روزای خوبی رو اونجا گذروندم . دوستای خوبی هم پیدا کردم و راجع به خیلی چیزا اطلاعات بدست آوردم و به تجارب کاریم اضافه شد ! بودن تووی اون کتابفروشی هم برام مثل ِ یه نقطه ی عطف بود و به فال ِ نیک می گیرمش ، چیزای زیادی یاد گرفتم و با آدمای مختلفی ارتباط برقرار کردم . به جرئت می گم تجربه ی خوبی بود . حالا از دیروز به جمع ِ بیکاران اضافه شدم ، البته این بیکاری مدت زمان ِ زیادی طول نمی کشه چون فردا قراره برای یه کار ِ جدید و یک تجربه ی جدید اقدام کنم . به امید ِ خدا !  

 

 

تَه نوشت نداریم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo