X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زمین ِ خالی ، جای ِ خال هایت خالی نیست...سبز است ، هنوز...

شنبه 12 شهریور 1390 ساعت 14:40

دیروز صبح که بیدار شدم ، طبق عادت ِ معمول به سمت ِ پنجره رفتم و پرده را از دو طرف جمع کردم و مشغول ِ بستن ِ آن با بند بودم که چشمم به بیرون افتاد ، به زمین ِ خالی ِ روبروی ساختمانمان که هنوز دست ِ بساز و بفروش ها به آن نرسیده و با اینکه خرابه و خاک و خولی ست اما با این حال ، نگاه که می کنی دلت باز می شود چون هنوز سبزه و علف های خود رو در آن به چشم می آیند و تک درختی بزرگ و پیر هم در آن قرار دارد . در ضمن شاخ و برگ های درختهای خانه ی ویلائی ِ بغلی هم از روی دیوار ِ کوتاه ِ حیاط خم شده و به قدری نزدیک به زمین است که... حالا می گویم ! 

داشتم می گفتم ، با صحنه ای که دیدم اول ِ صبحی ، خیلی به وجد آمدم . یک گلّه گوسفند ِ در حال ِ چرا ! تصویری که این روزها به ندرت می بینیم یا اصلاً نمی بینیم ! چوپانی با لباس های مدرن!! ( تی شرتی با راه راه های سفید و مشکی ، یک شلوار ِ کردی ( این یکی چندان مدرن نیست ) ، کلاه ِ لبه دار ِ ( کَپ ) سفید ) با چوب دستی ای که در دست داشت گوسفندان را هدایت می کرد . گوسفندان ورجه و وورجه می کردند ، شیطانی می کردند ، دنبال ِ هم می گذاشتند و بعضی هاشان هم آرام سر به پائین انداخته بودند و فقط می خوردند . انگار این مکان برایشان جدید بود و همگیشان یک جورهایی ذوق می کردند . بله ، درخت ِ خانه ی ویلائی ِ بغلی که از روی دیوار آویزان است ، به قدری نزدیک به زمین است که گوسفندان به راحتی برگهایش را به دندان گرفته بودند و می کَندند و می جویدند و بعد هم با لذت می بلعیدند . دلم می خواست ساعت ها بایستم و این منظره را تماشا کنم . دلم می خواست می رفتم لا به لای گوسفندان و ساعاتی را در کنارشان می گذراندم و با آنها بازی و ورجه وورجه می کردم . چند بار سعی کردم گوسفندان را بشمارم اما هر بار قاطی می شدند ، عوضی می شدند و تعدادشان دوباره از دستم خارج می شد ، بس که شیطان بودند و یک جا نمی ماندند... هنوز ساعتی نگذشته بود که چوپان گوسفندان را جمع و جور کرد و با چوبی که در دست داشت به مسیر ِ مورد ِ نظرش هدایت کرد و آرام آرام آن زمین با خال خال های ِ سفید و مشکی و قهوه ای ِ روشن و تیره ، بی خال شد ، خالی شد ، همانطور خرابه و خاک و خولی باقی ماند با تک درختی که در آن قرار داشت و شاخ و برگ های درخت ِ خانه ی بغلی که از پائینی ترین برگهای شاخه ی آویزانش ، حالا دیگر اثری نبود و یا اگر بود سوراخ سوراخ و نصفه و دندان خور بودند... گوسفندان رفتند و دلم برایشان تنگ شد... 

 

 

تَه نوشت ۱: بلاخره فرصتی دست داد و موفق شدم با صرف ِ حدوداً یک ساعت و نیم وقت ( با این سرعت ِ نت !!!) مجدداً کد ِ بلاگ رول رو بگیرم و این لینکدونی ِ گودری ِ داغون رو بازسازی کنم ! خدا وکیلی چه کسی جوابگوی این همه تَلَف شدن ِ وقت ِ ارزشمند ِ ماست یا در آن دنیا خواهد بود ؟! وقتی که پای نت می گذرانیم و برای باز کردن ِ یک صفحه ی ناقابل ده بار اِرور می ده و نصفه و نیمه باز می کنه و... ؟ وقتی که در صف ِ نون ( البته با گران شدن ِ نون صف ها کوتاه تر شده یا اصلاً وجود نداره ) و شیر و بانک و ایستگاه ِ تاکسی و اتوبوس و پای عابر بانک و .... صرف می شه ؟ وقتی که پُشت ِ کنکور و حین ِ کنکور می گذرانیم و آخر هم چون سهمیه نداریم ناکام می مانیم ؟ وقتی که در مدارس و سپس دانشگاه ها می گذرانیم و آخر هم خجالت می کشیم بگوئیم مدرک ِ فلان داریم چون به عمل که می رسد چیزی از آن رشته حالیمان نیست ؟ وقتی که برای مشق نوشتن های زیاد صرف کردیم ؟ وقتی که... !!! ای دل ِ غافل... چه وقت ها که صرف نشده !!! 

 

تَه نوشت ۲: مصلحت ! تیغی که همواره ، زرنگ ها ، با آن حقیقت را ذبح می کرده اند ، ذبح ِ شرعی ! رو به قبله ، به نام ِ خدا ! قربانی ِ طیب و طاهر و گوشت ِ حلال ! 

و چه آسان ! چه بی سر و صدا ! بی آنکه کسی بفهمد ، بی آنکه خفته ای بیدار شود ! بی آنکه مردم برشورند ، بی آنکه کسی بتواند توده را آگاه کند ، بی آنکه کسی « حقایقی » را که در زیر ِ ضربه های صدای « مصالح » خفه می شوند و خاموش می میرند و فراموش می شوند تشخیص بدهد ، و بلاخره بی آنکه هیچ تلاشی ، فریادی ، اعتراضی ، بتواند حقیقت را نجات بخشد و در برابر ِ قدرتی که به سِلاح ِ « مصلحت پرستی » مُسلح است ، کاری کند . 

« وقتی زور جامه ی تقوی می پوشد ، بزرگ ترین فاجعه در تاریخ پدید می آید .» 

                                                                           

                                                                « دکتر شریعتی ، کتاب فاطمه ، فاطمه است »   

  

تَه نوشت ۳: چرا کیبورد ِ من گیومه نمی زنه ؟!!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo